تبليغاتX
(¯`هو´¯) -

پنجشنبه 17 اسفند1385 ساعت 1:41 PM

گفتم : خدای من ، دقايقی بود در زندگانيم که هوس می کردم سرسنگينم را که پر از دغدغه ی

ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن

لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تماملحظات بودنت بر

من تکيه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام کهتو اينگونه هستی . من همچون

عاشقی که به معشوق خويش می نگرد ، با شوق تماملحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همهدلتنگی ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ایاست که قبل از آنکه فرود آيد عروج می

کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکی يکیبر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور

باشی و از حوالی آسمان ، چراکه تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بودکه بر سر راهم گذاشته بودی ؟

گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راهنرو که به جايي نمی رسی ، تو هرگز گوش

نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند منبود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به

ناکجاآباد هم نخواهی رسيد .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

گفت : روزيت دادم تاصدايم کنی ، چيزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ،

بارها گلبرايت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده ی منبودی

چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدایتو را نشنوم ، تو باز

گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنيدن خدايی ديگر ، من میدانستم تو بعد از علاج درد

بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگر نه همان بار اولشفايت می دادم .

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزيزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت ..


نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع: