سه شنبه 17 بهمن1385 ساعت 0:5 AM
گفتمش : راز جهان
گفت : به دانايي نيست
گفتمش : ديدن جان
گفت : به بينايي نيست
گفتمش : ديوانه و شيدا شده ام مقصد چيست ؟
گفت : بيداري دل
گفتمش : آن دل كه رها گشت كجا خواهد رفت ؟
گفت : جايي نرود قبله كه هر جايي نيست
گفتمش : اين همه گويند و سرايند از عشق
گفت : غير از اين راهي نيست
بعد از كمي تفكر
گفتمش : پير تو ، آقاي تو ، مولاي تو كيست ؟
گفت : در دشت جنون پيري و مولايي نيست
گفت : غير از اين راهي نيست
گفت : در دفتر ما صبحي و فردايي نيست
بعد از تاملي ديگر
گفتمش : از نور خدا جلوه حق صحبت كن
گفت : جز آينه چشم تو دريايي نيست
گفتمش : آرامش خود را چه زمان خواهم يافت ؟
گفت : آن دم كه بداني كه دگر روزي و فردايي نيست
نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:

