تبليغاتX
(¯`هو´¯) - مورچه ای با خدا گرم گفتگو است
چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت 6:3 PM
 

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت .

دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد.

نفس نفس میزد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ،

کسی او را نمی دید .

دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد .

خدا دانه گندم را فوت کرد .

مورچه می دانست که نسیم ، نفس خداست .

مورچه ، دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت :

گاهی یادم می رود که هستی ، کاشکی بیشتر می وزیدی .

خدا گفت : همیشه می وزم ، نکند دیگر گمم کرده ای!

مورچه گفت : این منم که گم می شوم . بس که کوچکم .

بس که ناچیز . بس که خرد . نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.

خدا گفت : اما نقطه سرآغاز هر خطی است.

مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت : من اما سرآغاز هیچم ، ریزم و ندیدنی .

من به هیچ چشمی نخواهم آمد.

خدا گفت : چشمی که سزاوار دیدن است می بیند . چشمهای من همیشه بیناست.

مورچه این را می دانست . اما شوق گفتگو داشت .

شوق ادامه گفتن ...

پس دوباره گفت : و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم . نبودنم را غمی نیست.

خدا گفت : اما اگر تو نباشی ، پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند ؟؟؟

تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.

مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد .

خدا دانه را به سمتش هل داد.

هیچکس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک ، مورچه ای با خدا گرم گفتگو است.

 عرفان نظرآهاری

 

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع: