تبليغاتX
(¯`هو´¯)
دوشنبه 27 مهر1388 ساعت 10:5 AM

 

 

هیچ چیز ذات مستقلی ندارد.ذات مستقل همه ی پدیده ها خداست.کائنات زنده اند زیرا در دل خدای زنده اند. وقتی جامه ی پندارمان را از تن پدیده ها بیرون می آوریم،خدای زنده و مهربان را ،عریان و آشکار،میبینیم


قطره ی آگاهی ما به دریای اگاهی کیهانی وصل است .خدا با چشمان ما میبیند،با گوشهای ما میشنود و با دلهای ما عشق می ورزد.نیازی به جستجو نیست ؛خدا دراینجا و اکنون حاضر است

 

 

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه 18 مهر1388 ساعت 1:34 PM

 

تا حالا به کلمه آفاق فکر کردی؟
آفاق یعنی افق ها
در هر قسمت از زمین که وایسید و افق وجود داره !
ما بی نهایت افق داریم


منظور بی نهایت بودن افق هاست
حالا این رو ربطش بده به ادم ها
یعنی هر کسی می تونه یک جور باشه


هر کسی می تونه از یک نقطه زمین در باره هر موضوعیکه فکرش رو بکنی یه جور فکر کنه می بینی چقدر تنوع وجود داره ؟
با این دید به اطرافت نگاه کن


یک نگاه دوباره  . از اول نگاه کن . به هر کسی می تونی حق بدی که اون جوری که هست باشه چون غیر اون بلد نیست
غیر اون یاد نگرفته


وقتی از این دید نگاه کنیدوتا نتیجه می گیری :
1-  بقیه هر جوری می تونن باشند و هر جوری که بخوان فکر کنند پس مختارند که ازاد باشن تو نباید تغییرشون بدی


2- می فهمی خودت مختاری
هر باوری و هر فکری رو انتخاب کنی چون در جایی که همه مثل هم می اندیشنددر واقع کسی نمی اندیشد.

 

دقت کردی توی خانواده ها
هر جوری مادر بزرگها فکر می کنند به طور صد در صد غیر ارادی همه هم همین جوری رفتار می کنند .


دقت کن
به خانواده پدرت و خانواده مادرت!
اگر مادر بزرگت زن مهربونی بوده همه مهربونی بلدند . همه روابط سالمی با هم دارن و گرنه نه که ...

 

تو مختاری . در مورد همه چیز . در مورد زندگی . افکارت . انتخاب همنشین هات . تو هزار راه نرفته داری ..... هر وقت کسل شدی به کلمه آفاق فکر کن و بدون که تو صد در صد مختاری . تفاوت خودت را با دیگران باور کن .

 

لا اکراه فی الدین . قد تبین رشد من الغی

 

انسان هایی با مغزهای کوچک و قلب های بزرگ خوشبخت ترند از انسان هایی با مغزهای بزرگ و قلب های کوچیک .

 

زندگی به من یاد داد که چه جوری فکر کنم ولی فکر کردن به من یاد نداد که چه جوری زندگی کنم.....

 

 

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه 12 مهر1388 ساعت 2:23 PM
 
 
 

من به هیچ وجه خدا را لمس نکرده ام ،
خدایی که لمس کردنی باشد که دیگر خدا نیست.
اگر هر دعایی را هم اجابت کند ،همین طور.
همانجا بود که برای اولین بار حدس زدم که ،عظمت دعا
بیش از هر چیز در این امر نهفته است که پاسخی به آن داده نمی شود و
زشتی سوداگری را به این مبادله راهی نیست.
این را هم دریافتم که آموختن دعا آموختن سکوت است
و عشق فقط از جایی شروع می شود
که دیگر هیچ انتظاری برای گرفتن هیچ چیز وجود نداشته باشد.
عشق تمرین نیایش است و
نیایش تمرین سکوت...
 
 
نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه 6 مهر1388 ساعت 7:46 PM
- اي نازنين كودك ِ دلبند
بازگو كه از كجا آمده اي؟
 
 
 
من از پهنه ي بيكران ِ ?هرجا?
به ?اينجا? آمده ام
- اين چشم ها را به رنگ ِ آبي
از كجا بدست آورده اي؟
در راه كه مي آمدم
آنها را از آسمان وام گرفتم
- و فروغ ِ چشمانت را،
اين برق و چرخش از كجاست؟
اين برق، نيزه ي ستارگان است
كه در ديده ام مانده است
- آن دانه هاي كوچك ِ اشك را
از كدام جعبه ي جواهر ربوده اي؟
چون بدين جاي رسيدم
آنها را در تالار ِ انتظار يافتم
- و آن پيشاني ات را بگو
كه چگونه چون ايوان ِ آسمان، بلند و تابناك شد؟
در راه كه مي گذشتم
دستي مهربان آن را نوازش كرد
 
 
 
 
- گونه هايت به كدامين موهبت
چون گلهاي سپيد و سرخ شد؟
چشمم در راه به چنان زيبايي ِ شوق انگيزي افتاد
كه از هر چه آدميان دانند و انديشند، خوشتر است.
- آن لبخند ِ سه گوش ِ سعادت بخش از كجاست؟
از آنجا كه سه فرشته با هم مرا بوسيدند.
- و اين گوش هاي صدف شكل ِ مرواريدگون،
چگونه پديدار شد؟
خداوند سخن مي گفت
و اين هر دو سر برآوردند تا بشنوند
 
 
 
 
- و آن دستهاي سپيد
چگونه پديد آمد؟
اين دست ها بندي هستند
كه عشق بر خود نهاد
- آن پاهاي كوچك ِ دردانه را
از كجا برگرفتي؟
از همان گنجينه
كه بال هاي كروبيان در آنجا بود
- و چگونه اي همه چيزها در هم پيوست
و تو را پديد آورد؟
خداوند به من انديشيد
و من از ميانه سر برآوردم
- اما چگونه شد اي نازنين
كه تو پيش ِ ما آمدي؟
خداوند به شما انديشيد
و من اكنون در آغوش ِ شما هستم.


 
ترجمه: دكتر حسين الهي قمشه اي
منبع: كتاب كيميا 3
 
 
نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع: