یکشنبه 25 فروردین1387 ساعت 11:42 PM
صوفى از پرتو مى راز نهانى دانست
گوهر هر كس ازين لعل توانى دانست
قدر مجموعه ء گل مرغ سحر داند و بس
كه نه هركو ورقى خواند معانى دانست
عرضه كردم دو جهان بر دل كار افتاده
به جز از عشق تو باقى همه فانى دانست
آن شد اكنون كه ز افسوس عوام انديشم
محتسب نيز درين عيش نهانى دانست
دلبر آسايش ما مصحلت وقت نديد
ورنه از جانب ما دل نگرانى دانست
سنگ و گل را كند از يمن نظر لعل و عقيق
هر كه قدر نفس باد يمانى دانست
اى كه از دفتر عقل آيت عشق آموزى
ترسم اين نكته به تحقيق ندانى دانست
مى بياور كه ننازد به گل باغ جهان
هر كه غارتگرى باد خزانى دانست
حافظ اين گوهر منظوم كه از طبع انگيخت
ز اثر تربيت آصف ثانى دانست
نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:
سه شنبه 6 فروردین1387 ساعت 8:48 PM
" کاش اهمیت در نگاه تو باشد، نه در آن چیز که به آن نگاه می کنی."


دقت کرده اید برای یک عمل ساده دیدن چقدر واژه در زبان فارسی در نظر گرفته شده است: نگاه کردن، دیدن، نگریستن، با چشم دل دیدن، خیره شدن، زل زدن.حالا چگونه باید به این دو عکس نگاه کرد؟ با کدام چشمانمان؟ و تحت لوای کدامیک از واژگان؟بیایید به این دو عکس یک نگاه کامل داشته باشیم. یکی سیاه است سفید. و دیگری رنگین. آنهم رنگ هایی به شدت تاثیرگذارو غبار آلود.عنصر اصلی هر دو انسان است. انسانهایی که ممکن است بارها آن ها را در گوشه گوشه زندگی مان ببینیم، ناخودگاه نگاهی به صورتشان بیندازیم. در دلمان چیزی بگوییم و از کنارشان رد شویم.دوباره به عکس ها نگاه کنید. عنصری به زیبایی و زشتی توامان در هر دو وجود دارد.
" کاش اهمیت در نگاه تو باشد، نه در آن چیز که به آن نگاه می کنی."
ایکاش می شد به واژه مرگ که در هر دو عکس به وضوح وجود دارد زیبا و پر اهمیت نگریست. کاش می شد زیبایی آن را درک کرد و در عین حال بر زشتی اش گریست. کاش می شد مرگ را لمس کرد و با زندگی و عشق و شور و حرارت و احساس آن را در آغوش کشید. مرگی به زیبایی و وقار و آرامش یک زیباروی.کاش می شد به واژه مرگ فکر کرد و زشتی آن را دید. چهره پلید و پلشت عفریتی را که لحظه ای انسان را از خود دور نمی کند. او را تنگ در آغوش کشیده است و امکان خلاصی را از او ربوده است.
کاش می شد مرگ را زیبا و زشت دید، توامان.به چهره ها نگاه کرده اید؟ یکی خفته بر بستر خاک، بر زمین. یکی خفته بر بالش ناز، غمین. یکی پاره کفشی شده بالش، دیگری بالشی نرم و راحت. یکی خفته از سر نادانی، یکی خفته از سر دانش. یکی خفته در مرگ، یکی خفته در زندگی. یکی خواب غم می بیند و یکی خواب عشق. یکی خفته در افیون بنگ، یکی خفته در درد و رنج. یکی کوس مرگ می نوازد، یکی طبل زندگی. یکی پیر است خود خواسته، یکی برناست ایزد خواسته. یکی ضحاک وار، مار بر دوش است و دیگری کاوه گون درفش زندگی آویخته است. یکی خود به استقبال مرگ رفته است و نقش مرگ بر زمین کشیده و دیگری به استقبال زندگی رفته و نقش مرگ را بر آسمان ها کشیده.یکی بانگ برآورده مرگ را، یکی آرزو می کند زندگی. یکی فریادش مرگ است و دیگری سکوتش.آی آدم ها، بنگرید. بنگرید این دو مرگ را، این دو مرد را. این دو ........
آی آدم ها. آی آدم ها......... آدم ها.
برگرفته: از baroon
نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:
پنجشنبه 1 فروردین1387 ساعت 0:44 AM

بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار
که نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار
بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق
نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار
آفرینش همه تنبیه خداوند دلست
دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
کوه و دریا و درختان همه در تسبیحاند
نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار
خبرت هست که مرغان سحر میگویند
آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار
هر که امروز نبیند اثر قدرت او
غالب آنست که فرداش نبیند دیدار
تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش
حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار
کی تواند که دهد میوهی الوان از چوب؟
یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار
وقت آنست که داماد گل از حجلهی غیب
به در آید که درختان همه کردند نثار
آدمیزاده اگر در طرب آید نه عجب
سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار
باش تا غنچهی سیراب دهن باز کند
بامدادان چو سر نافهی آهوی تتار
مژدگانی که گل از غنچه برون میآید
صد هزار اقچه بریزند درختان بهار
باد گیسوی درختان چمن شانه کند
بوی نسرین و قرنفل بدمد در اقطار
ژاله بر لاله فرود آمده نزدیک سحر
راست چون عارض گلبوی عرق کردهی یار
باد بوی سمن آورد و گل و نرگس و بید
در دکان به چه رونق بگشاید عطار؟
خیری و خطمی و نیلوفر و بستان افروز
نقشهایی که درو خیره بماند ابصار
ارغوان ریخته بر دکه خضراء چمن
همچنانست که بر تختهی دیبا دینار
این هنوز اول آزار جهانافروزست
باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار
سعدی
نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:

