تبليغاتX
(¯`هو´¯)
دوشنبه 29 بهمن1386 ساعت 9:23 PM


شاید مرا دیگر نشناسی، شاید مرا به یاد نیاوری. اما من تو را خوب می شناسم. ما همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه مان همسایه ی خدا یادم می آید گاهی وقتها می رفتی و زیر بال فرشته ها قائم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛ تو می خندیدی و من پشت خنده هایت پیدایت می کردم خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود. نور از لای انگشتهای نازکت می چکید. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند یادت می آید؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسید. فقط می گفت: همین که پایتان به زمین برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم تو، شلوغ بودی، آرام وقرار نداشتی.آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی
اما همیشه خواب زمین را می دیدی. آرزوئی رویاهای تو را قلقلک می داد.دلت می خواست به دنیا بیائی. و همیشه این را به خدا می گفتی. وآن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین کار را کردم، بچه های دیگر هم؛ ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم نه همسایه ی خدا
ما گم شدیم و خدا را گم کردیم دوست من، همبازی بهشتی ام! نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده.هنوز آخرین جمله ی :خدا توی گوشم زنگ می زند از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است. اگر گم شدی از این راه بیا. بلند شو
از دلت شروع کن شاید دوباره همدیگر را پیدا کردیم

عرفان نظر آهاری

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه 22 بهمن1386 ساعت 0:49 AM


 

وچند سطری از علی (ع)  تا سینه ام آرامی بیابد

 

- از ان وقتی که به مالک اشتر فرمانروای خویش در مصر نامه مینویسد و میفرماید مالک :

اشعر قلبک رحمه لرعیه والمحبه لهم و لطف بهم... فانهم صنفان اما اخ لک فی الدین او نظیر لک فی الخلق

ای مالک قلبت را پر از مهربانی لطف با مردم بکن  همانند دیگر فرمانروایان همچون گرگ گرسنه بر آنان مباش زیر ا مردم دو دسته هستند یا برادران تو در دینت هستند و یا همانند تو در خلقت میباشند در هر دو صورت بر توست که سایه مهربانی ات را بر سرشان بی افکنی 

 

- هنگامی که شنید در مرزهای حکومتش لشگریان معاویه شبیه خون زده و طلا از پای یک زن یهودی دزدیدند چنان از خشم خدا پر میشود و بالای منبر کوفه میرود و میفرماید شنیدم لشگریان معاویه خلخال از پای یک زن یهودی بر گرفتند به خدا قسم اگر مردی از این مصیبت جان بسپارد نزد من او را ملامت نمیکنم

 

- آنگاه که قلم به دست میگیرد و خطاب به معاویه نامه مینویسد ای معاویه وای بر تو  گناه اقلیتهای دینی در قتل عثمان چه بود که چنین خشک و تر را به بهانه خونخواهی عثمان میسوزانی

 

- و آنگاه که در کوچه های کوفه قدم بر میداشت دید پیر مردی نابینای مسیحی دست بر روی مردم دراز کرده و از خلق خدا روزی میطلبد از اطرافیانش میپرسد چرا این پیبر مرد نصرانی گدایی میکند جواب میدهند وی در جوانی کارگر این شهر بود و اکنون پیر ونابینا شده نمیتواند کار کند و لذا روزی خود را از خلق خدا میطلبد امیر المونین با هیبتی امیرانه خشمگین شد و با ناراحتی فرمود تا زمانی که جوان بود توانا از وی بهره بردید و وقتی عاجز و ناتوان شد رهایش ساختید بروید و از بیت المال برایش مستمری معین کنید و این اولین سنگ بنای نظام تامین اجتماعیی بود که بشریت برای رفاه حال خود آن را وضع نمود و مقرر شد که ناتوانان مقرری ویژه ای از بیت المال دریافت دارند

 

 - آنگاه که حاکم امپراطوری مسلمین که پهنای کشورش از اندلس (اسپانیای فعلی) تا چین و ماچین فرا میرفت با یک مرد نصرانی همسان در دادگاه کشور خود می ایستد و قاضی منسوب خودش بین این دو امپراطور و مرد نصرانی ای دزد یکسان میایستد و به قاضی خود خطاب کند چرا مساوات بین ما را رعایت نکردی او را به نام کوچک خطاب کردی و من را برای احترام به کنیه خطاب نمودی  چنان که آن مرد نصرانی را تحت تاثیر عدالتش قرار میدهد و بی اختیار زبان به عظمتش میگشاید

 

- و به محمد ابن ابوبکر مینویسد محمد.با غیر مسلمانان طبق سنت و دینشان رفتار کن ...و شخصیت ایشان را متعد شو

 

- آری چنین بود که

 جانین شاعر آلمانی در وصف وی میگوید:

 چاره ای نداریم جز اینکه علی را دوست بداریم و شیفته او باشیم

چاره ای نداریم زیرا هم شریف و بزرگوار بود

و از شیر شرزه شجاعتر شجاعتی ممزوج با عاطفه و مهر

 

- چنین بود که پرفسور لگن هوزن دانشمند آمریکایی (مسیحی نو مسلمان) وقتی در کلاس درسش شاگرد مسلمانش وی را با نهج البلاغه علی اشنا میکند و نشانش میدهد  که کشفی را که به دانشمند اروپایی قرن 17 نسبت میداد در نهج البلاغه علی به آن اشاره شده  اشک در چشمانش حدقه میزند

 

اینچنین بود که جر جرداق مسیحی دانشمند لبنانی شش جلدکتاب فقط در قلمرو شخصیت علی قلم میزند و در پایان میگوید: علی تنها انسانی است که میتوان او را دوست داشت زیرا دانش و را با مناعت طبع داشت شجاعت را با عطوفت داشت هیبت را با تواضع داشت و عبودیت را با سخت کوشی برای ابادنی اجتماعش داشت  او به راستی جمع اضداد بود و آنچه خوبان همه دارند او تنها داشت

 
ودر اخر هم :
جبران خلیل جبران نویسنده مسیحی میگوید:
به عقیده من علی فرزند ابیطالب، نخستین کسی بود که با روح کلی جهان ارتباط برقرار کرد و با آن همنشین شد. او نخستین کسی بود که دو لبش آهنگ ترانه خدا را به گوش مردمی رساند که پیش از آن، این نغمه را نشنیده بودند.
عرب، حقیقت مقام و قدر علی را نشناخت تا آنکه از همسایگان عرب مردمی پارس به پا خاستند و فرق میان گوهر و سنگریزه را شناختند.

چه بگویمت که چه آیتی  که ز دلبری به نهایتی     نبود زبان که ثنا کنم

 

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه 14 بهمن1386 ساعت 8:29 PM


 

روزی دو مرد جوان نزد شیوانا آمدند و ازاو پرسیدند:" فاصله بین دچار یك مشكل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشكل چقدراست؟"

شیوانا اندكی تامل كرد و گفت:"فاصله مشكل یك فرد و راه نجات او از آن مشكل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!"

آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد شیوانا بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است كه باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشكل راه حلی پیدا كرد. با یك جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشكلی حل نمی شود. "

دومی كمی فكر كرد و گفت:" اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است كه بر زبان همه جاری است و همه آن را می دانند. شیوانا منظور دیگری داشت."

آندو تصمیم گرفتن نزد شیوانا بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. شیوانا با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت:" وقتی یك انسان دچار مشكل می شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفر برساند. نقطه صفر وقتی است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید. بعد از این نقطه صفر است كه فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی كائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توكل برای هیچ مشكلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم فاصله بین مشكلی كه یك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمینی است كه برآن ایستاده است!"

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه 7 بهمن1386 ساعت 12:29 PM




رابيندرانات تاگور  :   

 


در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:
پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟
من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.
خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است.


در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ... اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده.


اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدم به عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.


بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم.بياموزند ثروتمند کسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد.بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.


بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه.

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع: