تبليغاتX
(¯`هو´¯)
دوشنبه 26 آذر1386 ساعت 2:7 PM


الهی، به حق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرینت نورم ده!

الهی، راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر.
الهی، ?یا مَن یَعفو عن الكثیر و یُعطی الكثیرَ بالقَلیل?، از زحمت كثرتم وارهان و رحمت وحدتم ده!
الهی، سالیانی می‌پنداشتم كه ما حافظ دین توایم، ?استغفرك اللهمّ?. در این لیلة الرغائب 1390 فهمیدم كه دین تو حافظ ماست، ?أحمدك اللهمّ?!
الهی، چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش است، و چگونه سخن گویم كه خرد مدهوش و بیهوش است.
الهی، ما همه بیچاره‌ایم و تنها تو چاره‌ای، و ما همه هیچ كاره‌ایم و تنها تو كاره‌ای.
الهی، از پای تا فرقم، در نور تو غرقم. ?یا نورَ السموات و الأرض، أنعمتَ فَزِدْ?!
الهی، شأن این كلمة كوچك كه به این علوّ و عظمت است، پس ?یا علیُّ یا عظیم?، شأنِ متكلّمِ این همه كلمات شگفت لاتتناهی چون خواهد بود؟
الهی، وای بر من اگر دانشم رهزنم شود و كتابم حجابم!
الهی، چون تو حاضری چه جویم، و چون تو ناظری چه گویم.
الهی، چگونه گویم نشناختمت كه شناختمت، و چگونه گویم شناختمت كه نشناختمت.
الهی، چون عوامل طاحونه، چشم بسته و تن خسته‌ام؛ راه بسیار می‌روم و مسافتی نمی‌پیمایم. و ای من اگر دستم نگیری و رهایی‌ام ندهی!
الهی، خودت آگاهی كه دریای دلم را جزر و مدّ است؛ ?یا باسط? بسطم ده، و ?یا قابض? قبضم كن!
الهی، دست با ادب دراز است و پای بی‌ادب؛ ?یا باسطَ الیَدَیْنِ بالرَحمة، خُذ بِیَدی?!
الهی، بسیار كسانی دعوی بندگی كرده‌اند و م از ترك دنیا زده‌اند، تا دنیا بدیشان روی آورد، جز وی همه را پشت پا زده‌اند. این بنده در معرض امتحان درنیامده شرمسار است، به حقِّ خودت ?ثَبِّت قلبی علی دینك!?الهی، ناتوانم و در راهم و گردنه‌های سخت در پیش است و رهزن‌های بسیار در كمین و بار گران بر دوش. ?یا هادی، اهدنا الصراطَ المستقیم،صراطَ الّذین أنعمتَ علیهم غیرِ المغضوبِ علیهم ولاالضّالّین!
الهی، از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده‌ام، از انس و جان شرمنده‌ام، حتی از روی شیطان شرمنده‌ام، كه همه در كار خود استوارند و این سست عهد، ناپایدار.
الهی، رجب بگذشت و ما از خود نگذشتیم، تو از ما بگذر!
الهی، عاقبت چه خواهد شد و با ابد چه باید كرد؟
الهی، عارفان گویند ?عَرِّفنی نفسَك?، این جاهل گوید ?عَرِّفنی نفسی!?
الهی، اهل ادب گویند به صدرم تصرفی بفرما، این بی‌ادب گوید بر بطنم دست تصرفی نه!
الهی، در راهم، اگر درباره‌ام گویی ?لمْ نَجِدْ له عَزْماً?[2] چه كنم؟
الهی، آزمودم تا شكم دایر است، دل بایر است. ?یا مَن یُحیی الأرض المیتة? دلِ دایرم ده!
الهی، همه گویند خدا كو، حسن گوید جز خدا كو.
الهی، آن خواهم كه هیچ نخواهم.
الهی، اگر تقسیم شود به من بیش از این كه دادی نمی‌رسد، ?فلك الحمد!?
الهی، ما را یارایِ دیدن خورشید نیست، دم از دیدار خورشید آفرین چون زنیم؟!
الهی، همه سرِ آسوده خواهند، و حسن دل آسوده.
الهی، همه آرامش خواهند، و حسن بی‌تابی؛ همه سامان خواهند، و حسن بی‌سامانی.
الهی، چون در تو می‌نگرم از آنچه خوانده‌ام شرم دارم.

الهی، از من برهان توحید خواهند، و من دلیل تكثیر.
الهی، از من پرسند توحید یعنی چه، حسن گوید تكثیر یعنی چه.
الهی، از نماز و روزه‌ام توبه كردم؛ به حق اهل نماز و روزه‌ات توبة این نااهل را بپذیر!
الهی، به فضلت سینة بی‌كینه‌ام دادی، به جودت شرح صدرم عطا بفرما!
الهی، عقل گوید ?الحَذر الحَذَر!? عشق گوید ?العَجَل العَجَل!?؛ آن گوید دور باش، و این گوید زود باش!
الهی، ضعیف ظَلوم و جهول كجا، و واحد قهّار كجا.
الهی، آن‌كه از خوردن و خوابیدن شرم دارد، از دیگر امور چه گوید.
الهی، نعمت سكوتم را به بركت ?واللهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاء?[3]، اَضعافِ مضاعفه گردان!
الهی، به لطفت دنیا را از من گرفته‌ای، به كرمت آخرت را هم ازمن بگیر! كه تو داراییِ منی.

الهی، روزم را چون شبم روحانی گردان، و شبم را چون روز نورانی!
الهی، حسنم كردی، اَحسنم گردان!
الهی، دندان دادی، نان دادی؛ جان دادی، جانان بده!
الهی، همه از گناه توبه می‌كنند، و حسن را از خودش توبه ده!
الهی، گویند كه بُعد، سوز و گداز آوَرَد؛ حسن را به قرب سوز و گداز ده!
الهی، خودت گفته‌ای ?ولاتَیْأسُوا من رَوْحِ الله?[4]، ناامید چون باشم؟
الهی، انگشتری سلیمانی‌ام دادی، انگشت سلیمانی‌ام ده!
الهی، سرمایة كسبم دادی، توفیق كسبم ده!
الهی، من ?الله الله? گویم، اگر چه ?لا إله الّا الله? گویم.
الهی، مست تو را حدّ نیست، ولی دیوانه‌ات سنگ بسیار خورد. حسن مست و دیوانة تو است.
الهی، ذوق مناجات كجا و شوق كرامات كجا.
الهی، علمم موجب ازدیاد حیرتم شده است؛ ای علم محض و نور مطلق، بر حیرتم بیفزا!
"الهی نامه  علامه حسن زاده عاملی "


نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه 23 آذر1386 ساعت 12:7 PM


خدا " لایموت " است و انسان هم پیمانش حامل روحش و صاحب رسالتش و بالاخره جانشین در این طبیعت معنی دار و مقدس که اینه قدرت و خردمندی و زیبایی خدا است و پیکره ای است زنده و خود اگاه که بر سنت های خدا میگردد و میروید و میپرورد و میزید و میزاید و در دل هر ذره خاک تیره اش افتابی میتابد و بر زبان هر سنگریزه اش دفتر هر برگش و نطق اب و نطق خاک و نطق گل " ش سخن عشق میرود و شعرخدا میتراود و نه لشی است بی روح و بی شعور و نه توده ای است بی معنی و بی هدف سرد و سیاه از عناصر باطل و عبث که امواجی گونه گون و بی شمار از اقیانوس بیکران و بی انتهای یک حقیقت ایینه ای پاک و وفادار از ایات یک روح یک شعور یک وجود که سرچشمه زاینده و تابنده حیات است و حرکت و زیبایی و اگاهی و ارزش و کمال و تمامی انچه به جهان روح می بخشد و به بودن معنی و به انسان ارزش به زندگی مسئولیت و به حرکت جهت و با خدائی انچنان و در جهانی اینچنین انسان این خداگونه ازاد و اگاه و افریننده که فرشتگان همه در پایش به سجود افتاده اند وزمین و اسمان وهرچه در این میانه است مسخر اویند که حقیقت و زیبائی و خیر را به نیروی دانش وهنر و اخلاق صید میکند که عظمت را میستاید و ارزشها را میپرستد و ازادی را میجوید واز جهان اگاهی به خوداگاهی واز ان به خدا اگاهی میرسد و انگاه از روز مرگی به ابدیت واز کثرت به وحدت واز نمودها به بود واز دنائت گرایی دنیا در نگریستن و اندیشیدن و انتخاب کردن و رفتن و زیستن و بودن به دورنگری و بلند گرائی اخرت و از معاش به معاد و از شرک به توحید که در ترقی اسرا ئی تا سدره المنتها ی تقرب دو گزگ مانده تا خدا واز ان هم نزدیکتر میرود که با روح خدا نفس میکشد و فطرت خدائی دارد و در برابر معروف و منکر از عشق و کین لبریز میشود و بر میشورد و خود اگاهی او را به بیگانگی و تنهایی میکشاند و این دنیا را غربت مییابد و خویشتن خدائی خویش را در ان تبعیدی و انگاه دغدغه غیب و جستجوی اصل وارزوی وصل و بیتابی فرار و بیزاری از ماندن در انچه هست و اشتیاق به ان "نمیدانم کجائی که اینجا نیست .. که از بودن خویش بستوه امده است پیرهنی تنگ است و او رویشی فراتر از عالم و کفشی تنگ است و اوبی تابی فرار ..که دیگران بودن انچنان که هست ماندن انجا که هست زیستن  انگونه که هست برایش حقیر میشود و خفقان اور میشود و دنی میشود و از علم فراتر میرود واز عقل فراتر میپرد و به هنری دست مییابد خدائی و کیمیائی اعجاز افرین و میاموزد که در فنا خویش به بقا رسد ودر نفی خویش به اثبات ودر مرگ خویش برای حیات انسان به شهادت و در بندگی به ازادی ودر طاعت به طغیان و همه عمر هر شب و روز در هر پنج نوبتی که کوس سلطنت حق را بر بام عرش میزنند او باهر تکبیر همه عظمت های صغیر و کبریائیهای ذلیل را تحقیر میکند و تمامی کرو فرهای پوچ و های هوی های دروغ و ربوبیت ها و ملوکیت ها و الوهیت هایی را که همه شر وسواس است و وسوسه مرد فریب افسون ساز خناس پشت گوش نهاده و پشت سر افکنده و رویا روی او که تنها ممدوح راستین  ومبود متعال هر دل زیبائی پرست و جان حق پرستی است به پای ایستاده وعمر را که مشرکان و کافران سراسر به سگ دوئی در طلب استخوانی و پادوئی در خدمت اربابی و عبودیت در پیشگاه معبودی و چاپلوسی دربارگاه ممدوحی و به تعبیر اقبال همچون سگی پیش سگی سر به عبودیت خم کردن و زور و زر و زن پرستیدن و برد را رباب بی مروت دنیا به ذلت نشستن و به بهای فروش شرف خویش دستگیری و لطف از خواجگان گدائی کردن میگذرانند اری این عمر را به سال ها و سال را به ماهها و ماه را به روزها تقسیم میکند و هر روز صبح که بیدار میشود ظهر که از کار باز میگردد و شب که میرود تا بیاساید و بخواب رود هر بار به تاکید خطاب به او و اعلام به تمامی طاغوتیان و اقاء به خویش تکرار میکند که حمد و ثنا و سپاس و ستایش ویژه نه ارباب جبارلئیم که رب رحمن و رحیم است ملک و مالک راستین او است و ما تنها تنها در برابر او است که سر به عبادت و عبودیت فرود میاوریم و تنها تنها از اوست که کمک میطلبیم ان هم نه کمکهای حقیر و خواستهای خود خواهانه و دنی که هدایت یافتن و رفتن بر راهی راست و حق راه انسانهای نابی که پروردگان نعمت های خدائی اند نه بد اندیشان پلید و نه گمراهان پوچ وبالاخره انسانی که در عشق میگدازد و با خدا بیعت کرده است و در تو حید حصار گرفته و جان جامه تقوی به تن دارد و به عرفان می بیند وبه حکمت میفهمد و به دعا میخواهد واز عبادت به جوهر ربوبیت میرسد و در امر و نهی و هجرت و جهاد خود انسان و جهان را دگرگونه میسازد .
" دکتر علی شریعتی "


نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه 15 آذر1386 ساعت 10:23 PM


مردی با خود زمزمه کرد:
خدایا با من حرف بزن
یه سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید
فریاد برآورد :
خدایا با من حرف بزن
آذرخش در آسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد
مرد به اطراف خود نگاه کردو گفت:
پس تو کجایی؟؟؟
بگذار تو را ببینم
ستاره ای درخشید اما مرد ندید
مرد فریاد کشید:
خدایا یک معجزه به من نشان بده
کودکی متولد شد و اما مرد توجهی نکرد
مرد در نهایت با یاس فریاد زد:
خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم از تو خواهش میکنم
پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...

ما خدا را گم میکنیم... در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد...
خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست
تا به حال چند بار خوشی هایت را آرام و بی بهانه به او گفته ای؟؟؟
تا به حال به او گفته ای که چقدر خوشبختی؟؟؟ که چقدر همه چیز خوب است؟؟؟
که چه خوب که او هست؟؟؟
خدا همراه همیشگی سختی ها و خستگی های ماست...
خسته و درمانده به طرفش می رویم, خیال می کنیم تنها زمانی که به خواسته خود
می رسیم او ما را دیده و حس کرده
اما
گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه او به ماست...

خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد
به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم
به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد...
(دیوار نوشته ای مربوط به ویرانه های جنگ جهانی دوم)


تا خدا هست جایی برای نا امیدی نیست.

الهی ما را بر این در گاه همه نیاز روزی بود که قطره ار آن شراب بر دل ماریزی ـ تا کی ما را بر آب و آتش بریم آمیزی ؟ ای بخت ما از دوست رستخیزی ـ

الهی از نزدیک نشانت میدهند و برتر از آنی و ز دورت می پندارند و نزدیکتر از جانی ـ نفسهای جوانمردانی ـ حاضر دلهای ذاکرانی ـ

ملکا تو آنی که خود گفتی و چنانکه گفتی آنی من چه دانستم که این دود آتش داغ است ـ من پنداشتم که هر جا آتشی است چراغ است من چه دانستم که در دوستی کشته را گناهست ـ و قاضی خصم را پناهست من چه دانستم که حیزت بوصال تو طریق است و ترا او بیش جوید که در غریق است خوانندگان از و بردر او بسیارند خواهندگان او کم گویندگان از درد بی درد او بسیارند و صاحب درد کم ـ

الهی چون از یافت تو سخن گویند از علم خود بگریزم برزهره خود بترسم در غفلت آویزم همواره از سلطان عیان در پرده غیب میآویزم نه کامم بی لکن خویشتن را در غلطی افکنم تا دمی برزنم ـ

خداوند نثار دل من امید دیدار تست بهار جان من مرغزار وصال تست ـ

خداوندا یافته میجویم با دیده در میگویم که دارم چه جویم که ببینم چه گویم شفیته این جستجویم گرفتار این گفتگویم
ـ

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه 3 آذر1386 ساعت 1:11 AM



الهی , اگر من بنده تو نیستم ، تو که مولای من هستی !!!
الهی , تا تو لبیک نگویی من کجا الهی گویم ؟!!
الهی , از من آهی و از تو نگاهی !!!
الهی , همه گویند: بده حسن گوید:بگیر
الهی , همه از تو دوا خواهند و حسن از تو درد
الهی , همه حیوانات را در کوه و جنگل می بینند و حسن در شهر و ده.
الهی , عمری آه در بساط نداشتم و اینک جز آه در بساط ندارم.
الهی , شکرت که دنیایم آخرتم شد
الهی , شکرت که در این شب مبارکبه لیلة القدر رسیدم
الهی , من در ذات خود متحیرم چه رسد به ذات تو
الهی ، شیدایی جانان را با حور و غلامان چه كار
الهی ، توانگران را به دیدن خانه خوانده ای ، و درویشان را به دیدار خداوند خانه ، آنان سنگ و گل دارند ، و اینان جان و دل ،آنان سرگرم در صورتند و اینان محو در معنا ، خوشا آن توانگری كه درویش است .
الهی ، حسن از دست خود چنان بود و در دست چنین شد، شكرت كه آن چنان این چنین شد
الهى ! داغ دل را نه زبان تواند تقریر كند و نه قلم یارد به تحریر رساند " الحمد لله " ، كه دلدار به ناگفته و نانوشته آگاه است.
الهى ! اگر چه درویشم ولى داراتر از من كیست كه تو دارایى منى.
الهى ! شكرت كه دولت صبرم دادى تا به ملكت فقرم رساندی .
الهى ! دل بى حضور چشم بى نور است ، نه این صورت ببیند و نه آن معنى.

الهى ! خوشا آنانكه در جوانى شكسته شدند ، كه پیرى خود شكستگى است .
الهى ! گرگ و پلنگ را رام توان كرد، با نفس سركش چه باید كرد؟
الهى ! به فضلت‏ سینه بى كینه‏ام دادى به جودت شرح صدرم عطا بفرما.
الهی ! نبودم و خلعت وجودم بخشیده‏اى ، خفته بودم و نعمت ‏بیداریم عطا كرده‏اى ، تشنه بودم و آب حیاتم چشانده‏اى ، متفرق بودم و كسوت جمعم پوشانده‏اى ، توفیق دوام در صلاتم هم مرحمت ‏بفرما كه " اَلـَّذینَ هُم علَى صَلوتِهِم دائموُن " كامروا هستند.
الهى ! اگر " ستارالعیوب " نبودى ما از رسوایى چه مى‏كردیم.
الهی , شكرت كه به ناز و نعمت پرورده نشدم ، وگرنه از كجا حسن میشدم
الهی , آتشم ده تا خود را بسوزانم،بسوزانم خود را قبل از اینکه بسوزانندم ,آتشی ده از وجود مقدست که از گرمای تو سوختن همه آرزویم است
الهی ؛شكرت كه دل بی دردم را به درد آوردی .
الهی ؛دست با ادب دراز است و پای بی ادب
الهى ! خروس را سحر باشد و حسن را نباشد
الهی،آنی كه درد ندارد انسان نیست
الهی , همه تو را خوانند:‌ قمری به قوقو، پوپك به پوپو، فاخته به كوكو، حسن به هوهو
الهی , موج از دریا برخیزد و با وی آمیزد و در وی گریزد و در وی ناگزیر است . انا لله و انا الیه راجعون


" علامه حسن زاده آملی"


نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه 2 آذر1386 ساعت 9:14 PM
 بسمه العلیم

سلام مطالب جمع اوری  از مقاله دکتر جواد نوربخش است


1 . راه صوفی

هر یك از ارباب ملل و نحل به راهی گام می نهند و می روند تا چیزی شوند یا چیزی بیابند یا به جایی رسند . صوفی راهی را می رود تا نباشد و خود را گم كند و در دوست فنا شود . خوجه عبد الله انصاری فرماید : « الهی نیستی ، همه را مصیبت است و مرا غنیمت . »
پس آنكه در طریق عشق قدم می گذارد كه به مقام هایی نائل آید اولین گام را كج نهاده است . مولوی حكایتی زیبا دارد كه می فرماید :
« عاشقی در خانه معشوق را بزد . معشوق پرسید كیستی ؟ گفت منم عاشق تو . معشوق گفت برو كه عاشق نه ای . سالی چند بگذشت دیگر باره عاشق آمد و در خانه معشوق بكوفت و معشوق گفت : كه ای ؟
عاشق گفت : تویی . معشوق جواب داد : اكنون در آی كه درست آمده ای .

پس صوفی می رود كه نباشد


2 . سفر صوفی
عوام در پی دنیا از یان سوی به آن سوی سفر كنند ، زاهد به طمع بهشت از دنیا به آخرت رخت كشاند ، صوفی ترك سفر كند و در طلب حق از خود مهاجرت گزیند .

من ترك سفر كردم با یار شدم ساكن یا رب چه سعادت ها كز این سفرم آمد

عارف در خود سفر سفر می كند و صوفی از خود .
عارف می گوید خود را بشناس تا خدا را بشناسی . صوفی می گوید خود را مبین كه رستی .
خلق در عالم هستی سفر دارند و صوفی در عالم نیستی . این است كه در دنیای مادی همه در فرارند و بی قرار ، در حالی كه صوفی آرامش دارد و قرار .

پس صوفی از خود به حق سفر می كند


3 . كار صوفی
صوفی نیروی خود را در راه معشوق صرف می كند زیرا می داند اگر نیروی خود را نه در طریق حق بكار اندازد بی شك در راه باطل هدر خواهد رفت .
بنابراین كار صوفی در جهت سازندگی و كارهای مفید اجتماعی است و بدینوسیله بر عطای حق ارج می نهد و ناسپاسی نمی كند .
صوفی هر كاری را كه در اجتماع عهده دار باشد در كمال صداقت و بهتر و بیشتر از دیگران انجام می دهد ، زیرا در كارش رضایت حق را در نظر دارد نه منافع فردی را . بهمین دلیل بیشتر مشایخ طریق در زمان خود عهده دار كاری بوده اند .
صوفی معتقد است كسی كه از دسترنج دیگران زندگی می كند نمی تواند حق پرست باشد ، زیرا رسول خدا ( ص ) فرموده است :
" لا دین لمن لا معاش له – هر كه معاش ندارد دین ندارد "

پس انسان بیكاره صوفی نیست


4 . خدمت صوفی
صوفی عاشق حق است و می خواهد كه او را خدمت كند بهترین راه خدمت به حق خدمت به خلق است . او می كوشد كه برای اثبات ارادت خود به حق خدمتگزار خلق باشد و بدون توجه به پاداش معنوی یا مادی این خدمت را به جان و دل بی تظاهر و ریا می پذیرد و می داند كه :

عبادت به جز خدمت خلق نیست به تسبیح و سجاده و دلق نیست

پاره ای از صوفیان در انتخاب خدمت به خلق دشوارترین مشاغل را متحمل می شدند تا از این راه خدمتی بسزا در جامعه انجام دهند . عده ای با افراد بد خلق و مهاجم طرح دوستی می ریختند و با تحمل رنج مصاحبتشان علاوه بر ارشاد آنان جامعه را از گزندشان محفوظ می داشتند . جمعی از صوفیان با زنان ناقص و زشت ازدواج میكردند تا بدین وسیله بیشتر بتوانند مخلوقی را خدمت كنند و گوی شایستگی خدمت را از میدان حریفان بربایند .

پس صوفی خدمتگزار خلق است



5 . ذكر صوفی
صوفی عاشق حق است . همچنانكه در عشق مجازی عاشق همیشه بیاد معشوق خود است صوفی هم در عشق حقیقی دلش پیوسته متوجه حق است و در این كار معتقد است كه ؛

یك چشم زدن غافل از آن ماه نباشی شاید كه نگاهی كند آگاه نباشی

در حقیقت ذكر به منزله جاروبی است ، كه بهمت پیر طریق ، غیر حق را از دل صوفی دور سازد ، تا به حدی كه سر انجام غبار هستی او را نیز بر می اندازد و می گوید :

زبس كردم خیال تو ، تو گشتم پای تا سر من تو آمد خورده خورده ، من رفت آهسته آهسته

پس صوفی پیوسته بیاد حق است


6 . دعای صوفی
دعای خلق برای جلب محبت و لطف حق است . دعا برای آنست كه حق از روی لطف با بنده عمل كند نه از روی قهر . صوفی عاشق لطف و قهر حق است چه دعایی بكند ؟
دعا اظهار لطف هستی در برابر هست مطلق است و اظهار هستی در قبال حق برای صوفی كفر است و صوفی چگونه كافر شود ؟
بایزید فرمود : از اولین قدم كه در دایره عشق نهادم شرمم شد كه از حق چیزی جز حق بخواهم حتی در قنوت نمازها می خواندم :
" الهی انت تعلم ما نرید – خدایا تو می دانی كه با یزید چه می خواهد . "
مولوی می فرماید :
من گروهی را شناسم ز اولیا كه دهانشان بسته باشد از دعا


پس صوفی كامل چگونه دعا كند ؟


7 . توبه صوفی
توبه عوام از گذشته است ، توبه زاهد از دنیا و توبه صوفی از دنیا و آخرت . عوام به قصد آینده بهتر از گذشته توبه می كنند ، زاهد به امید بهشت از دنیا توبه می كند و صوفی به عشق حق از ماسوی الله .
مردم بیاد اینكه كسی هستند از گذشته اظهار ندامت می كنند ، صوفی بعنوان هیچ كس توبه ای ندارد توبه ای ندارد و چون اظهار توبه دلیل بر كس بودن است صوفی از توبه توبه كند . بزبان دیگر می توان گفت زاهد به طمع بهشت از دنیا و مافیها توبه می كند و صوفی برای رسیدن به حق از خود توبه می كند و در توبه زاهد آثار خودپرستی است پس صوفی از این توبه ، توبه می كند .
این است معنی گفتار رسول ( ص )
" وجودك ذنب لا یتاس به ذنب – وجود تو گناهی است كه هیچ گناهی را با آن قابل قیاس نیست "

گویند حلاج به ابراهیم خاص فرمود : برادر ابراهیم در چه مقامی ؟ ابراهیم گفت : در مقام توكل . منصور اظهار تأسف كرد و گفت : خود را گم كن كه توكل نخواهی .


پس صوفی از جز حق توبه كرده است .


8 . زهد صوفی
زاهد از دنیا اعراض كند و به آخرت روی آورد ، صوفی از دنیا و آخرت روی بگرداند و به حق گراید . زاهد به طمع آخرت از دنیا كناره گیرد ، صوفی به عشق حق از خود چشم پوشد .
زاهد بیاد حور و قصور یاد دنیا نكند ، صوفی بیاد حق خود را فراموش كند . زاهد از لذت آتی بهشت خود پرستی آغاز كند و صوفی از مستی آنی دیدار حق ترك هستی . گویند با یزید قدس سره فرمود :
" مدت زاهدی بایزید سه روز بود : روز اول دنیا و مافیها ، روز دوم از آخرت ما فیها و روز سوم از ماسوی الله تعالی ."


پس زهد صوفی ترك ما سوی حق است .


9 . سیر و سلوك صوفی
طی طریق صوفی را سیر و سلوك نامیده اند و این بدان سبب است كه سیر معنوی به تنهایی برای كمال انسانی كافی نیست ، لذا درویش باید از حیث ظاهر هم سلوك خود را تكمیل سازد تا بتوانند با همه مردم اعم از نیك و بد از در سازش در آید .
صوفی باید به تمامیت بسوی كمال رود : در باطن از طریق سیر حقی و در ظاهر از راه سلوك خلقی . عده ای سلوك ظاهر را مهمتر از سیر معنوی دانسته اند .
این است كه مولوی می خواهد كمال خود را به استاد طریق خود شمس تبریزی نشان دهد دانش و بینش معنوی خود را عرضه نمی كند ف بلكه می گوید :
ای پادشاه عاشقان چون من موافق دیده ای با زندگانت زنده ام با مردگانت مرده ام


پس صوفی به نهان در سوزش و به آشكارا در سازش است


10 . خلوت در انجمن صوفی
صوفی ظاهرش با خلق است و باطنش با حق . تن و جانش با مردم است و دلش از آنان گم . به ظاهر با همه آشناست و در باطن از همه بیگانه . در آشكارا همه را می پذیرد اما در نهان جر با محبت حق قرار نمی گیرد . صوفی در حالی كه در جكع است تنهاست و می گوید :
هرگز وجود حاضر و غایب شنیده ای من در میان جمع و دلم در جای دیگر است

پس صوفی به ظاهر با خلق و در باطن با حق است .


11 . گوشه نشینی و ریاضت صوفی
گوشه نشینی و ریاضت در تصوف دستور كلی نیست .
در حال جذبه : گاهی صوفی به علت غذای عشق از غذای جسم غافل می شود و از حق به خلق نمی پردازد . جذبه معشوقی او را چنان به خود می كشاند كه جنبه عاشقی را فراموش كند . در این حال صوفی ممكن است غذا نخورد و از خاق به یكسو شود . در این مقام صوفی از خود اراده ای ندارد كه بخود چنین كاری كرده باشد .
در حال سلوك : زمانی كه صوفی كوشش خود را می بیند چنان چابك و تیز تك قدم بر می دارد كه تعادل بین دل و جانش به هم می خورد . در آن حال به دستور پیر از مردم برای تأمین آرامش كناره می گیرد و به قوت الهی بیش از قوت غذایی توجه می كند تا سلامت روان را باز یابد و به جمع بپیوندد . گوشه نشینی و ریاضت دستوری است جزئی از پیر به بعضی از سالكان كه بنا بر تشخیص وی دوری آنها از جمع موجب جمعیت خاطر و تأمل آنها در مقامات است و برای دیگر صوفیان گوشه گیری از خلق در آئین تصوف نیست .


پس صوفی مرتاض نیست .


12 . كشف و كرامات
توجه به كشف و كرامات در اصطلاح صوفیان حیض الرجال است . واین بدان معنی است كه زنی حیض باشد پاك نیست و نماز كه اقرار به توحید است از وی ساقط می گردد . هم چنین هر صوفی كه ادعای كشف و كرامت كند بطور ضمنی داعیه هستی دارد و مردی كه در دایره توحید ادعای هستی كند در این حال حیض است و نا پاك و دعوی توحید از وی ساقط می شود .
مغربی گوید :
با ما سخن از كشف و كرامات نگویید چون ما زسر كشف و كرامات گذشتیم
دیدیم كه اینها همگی خواب و خیال است مردانه از این خواب و خیالات گذشتیم


پس صوفی از كشف و كرامات بیگانه است .

13 . ادب صوفی
ادب صوفی ترك خود پرستی و خود بینی است و این معنی در دل صوفی باید رعایت شود تا بتدریج در ظاهر او نیز اثر بگذارد . اما اگر بدون رعایت این معنی در باطن ، بظاهر وانمود كند كه مردی مؤدب و افتاده است ، سودی ندارد . این است كه مولوی می گوید : پیش اهل دل ادب بر باطن است .
زیرا بزرگان طریقت از لابلای حركات ظاهر كیفیت حال باطن را تمییز می دهند و فریب ظاهر را نمی خورند .
گویند در ویشی پیش شیخ به حرمت ایستاده بود چنانكه در نمار ایستند . شیخ گفت : نیكو ایستاده ای اما بهتر از این آن باشد كه تو نباشی . چه بسا فروتنی و ادب بی حد ظاهر كه نماینده خود بینی و خود پرستی زیاد باطن باشد .

پس صوفی در ظاهر و باطن مؤدب است .


14 . حال صوفی
صوفی در اول قدم كه تسلیم حق می شود به جان اعتقاد دارد كه محول الاحوال اوست ، خود حالی است و قدر حال را باید دانست .
یكی از مشایخ شاه در ماهان بود . مدتی بدیدار شاه نرفت . چون ماهی چند بگذشت و به خدمت آمد شاه نعمت الله از حالش جویا شد و علت نیامدنش را پرسید . جواب داد : حالی بد داشتم نخواستم كه به حضور آیم مبادا كه دیگران از من ناراحت شوند . شاه پرسید چگونه بودی ؟ گفت افسرده بودم ، و از همه چیز و همه كس نا امید و بیزار . فرمود : ذكر الممیت را به مظهریت فرا می گرفتی و این حالی خوش بود . منظور جناب شاه این بود كه در آن حال مرده ای بودی در دست اراده حق و این خود نیكو حالی بود .

پس صوفی را به هر تقدیر حالی است .


15 . تحمل صوفی
من یا به زبانی نفس از محیط خارج متأثر می شود و این انفعال به صورت خشم یا رنجش و غیره ظاهر می گردد و صوفی اهل من و ما نیست پس نه می رنجاند و نه می رنجد .
امتیاز انسانهای خوب این است كه كسی را نمی رنجانند اما ممكن است برنجند . صوفی نه سودای رنجاندن دارد و نه مایه رنجیدن و او اهل تحمل است و بدون اینكه تأثیری نشان دهد همه خلق خدا را چه نیك و چه بد می پذیرد .
هر كه برنجد كسی است و هر كس كسی باشد صوفی نیست ، بلكه دو بین و كافر است و صوفی مؤمن و موحد . این است كه حافظ می گوید :
وفا كنیم و ملامت كشیم و خوش باشیم كه در طریقت ما كافری است رنجیدن


پس صوفی نمی رنجد .



ادامه مطلب
نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه 1 آذر1386 ساعت 0:39 AM



غزالی ، دانشمند شهير اسلامی ، اهل طوس بود ( طوس قريه‏ای است در نزديكی مشهد ) . در آن وقت ، يعنی در حدود قرن پنجم هجری ، نيشابور مركز سواد اعظم آن ناحيه بود و دار العلم محسوب می‏شد . طلاب علم در آن نواحی برای تحصيل و درس خواندن به نيشابور می‏آمدند . غزالی نيز طبق‏ معمول به نيشابور و گرگان آمد ، و سالها از محضر اساتيد و فضلا با حرص و ولع زياد كسب فضل نمود . و برای آن كه معلوماتش فراموش نشود ، و خوشه‏هايی كه چيده از دستش نرود ، آنها را مرتب می‏نوشت و جزوه می‏كرد .آن جزوه‏ها را كه محصول سالها زحمتش بود ، مثل جان شيرين دوست می‏داشت .



بعد از سالها ، عازم بازگشت به وطن شد . جزوه‏ها را مرتب كرده در تو بره‏ای پيچيد ، و با قافله به طرف وطن روانه شد .

از قضا قافله با يك عده دزد و راهزن بر خورد . دزدان جلو قافله را گرفتند ، و آنچه مال و خواسته يافت می‏شد ، يكی يكی جمع كردند .

نوبت به غزالی و اثاث غزالی رسيد . همين كه دست دزدان به طرف آن تو بره رفت ، غزالی شروع به التماس و زاری كرد ، و گفت : " غير از اين ، هر چه دارم ببريد و اين يكی را به من واگذاريد " .
دزدها خيال كردند كه حتما در داخل اين بسته متاع گران قيمتی است . بسته را باز كردند ، جز مشتی كاغذ سياه شده چيزی نديدند .

گفتند : «اينها چيست و به چه درد می‏خورد ؟ »

غزالی گفت : «هر چه هست به درد شما نمی‏خورد ، ولی به درد من می‏خورد.»

- «به چه درد تو می‏خورد ؟ »

ـ «اينها ثمره چند سال تحصيل من است .اگر اينها را از من بگيريد ، معلوماتم تباه می‏شود ، و سالها زحمتم در راه‏ تحصيل علم به هدر می‏رود ».

«راستی معلومات تو همين است كه در اينجاست ؟ »

- «بلی ».

«علمی كه جايش توی بقچه و قابل دزديدن باشد ، آن علم نيست ، بروفكری به حال خود بكن ».
اين گفته ساده عاميانه ، تكانی به روحيه مستعد و هوشيار غزالی داد . او كه تا آن روز فقط فكر می‏كرد كه طوطی وار از استاد بشنود و در دفاتر ضبط كند ، بعد از آن در فكر افتاد كه كوشش كند و تا مغز و دماغ خود را با تفكر پرورش دهد ، و بيشتر فكر كند ، و تحقيق نمايد ، و مطالب مفيد را در دفتر ذهن خود بسپارد . غزالی می‏گويد : " من بهترين پندها را ، كه راهنمای زندگی فكری من شد ، از زبان يك دزد راهزن شنيدم

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع: