جمعه 25 آبان1386 ساعت 2:47 PM
این روزها خیلی از مردم این موضوع را شنیده اند که سریال میوه ممنوعه برگرفته از داستان شیخ صنعان است. اما از خود این داستان چیزی نشنیده اند.
این داستان حکايت عاشق شدن پيري است از پيران صوفيان که در اطراف بيت الحرام به روايتي هفتصد و به روايتي چهارصد مريد داشته است و تمام واجبات ديني و شرعي را انجام داده و عبادات زيادي براي آخرت خود ذخيره داشته است.
از قضا يک شب در خوابي مي بيند که از مکه به روم افتاده و بر بتي مدام سجده مي کند. پس از اين خواب او پي مي برد که زمان سختي و دشواري (آزمايش الهي - يکي از عقبات صعب سلوک) فرا رسيده:
يوسف توفيق در چاه اوفتاد عقبه اي دشوار در راه اوفتاد
او بايد خودش را به آزمايش الهي بسپارد. وي در حالي که به نجات و حفظ دين خود اميد دارد با جمع کثيري از مريدان خود، راهي شهر روم مي شود.
در آن شهر شيخ بر دختري ترسا، ساکن يکي از ديارات مسيحي که (اين دير) در روم (بيزانس) عاشق مي شود.
ناگزير بحکم آنچه در رويا به او نموده بودند عازم روم مي شود و آنجا گرفتار عشق دختري ترسا و روحاني صفت مي گردد و براي خاطر معشوق ايمان مي دهد و ترسائي مي خرد و چنان در عشق ظاهر گرفتار مي شود که خمر مي خورد و زنـّار مي بندد و خوک باني پيشه مي کند و دست از اسلام و مسلماني مي شويد. مريدانش سعي مي کنند تا با پند و اندرز شيخ گمراه خود را به راه آورند و چون از تغيير وضع شيخ خود مأيوس مي شوند از او قطع اميد مي کنند و به حجاز برمي گردند و گزارش اعمال او را به مريدي که هنگام سفر روم غايب بود مي دهند. او آنها را سرزنش مي کند که چرا شيخ خود را در چنان حالي رها کرده اند و شب هنگام با تضرع و زاري از خدا مي خواهد تا شيخش را از گمراهي نجات بخشد. سرانجام خواجه کائنات (ص) را در خواب مي بيند که به او بشارت رهايي شيخ را مي دهد. روز ديگر او با مريدان عازم روم مي شوند و شيخ را که زنـّار بريده از نو مسلمان شده است با خود به حجاز مي آورند. اما دختري که باعث آن ماجري شده بود پس از مراجعت شيخ احوالش دگرگون مي گردد و عاجز و سرگشته ديوانه وار سر در پي شيخ مي نهد و به دست او اسلام مي آورد و جان شيرين را سر ايمان خود مي نهد.
شیخ فریدالدین عطار نیشابوری (منطق الطیر)
نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:
جمعه 18 آبان1386 ساعت 5:35 PM
حيرت و زاري گه بيماري است
وقت بيماري همه بيداري است
آن زمان كه ميشوي بيمار تو
مـيكنـي از جـرم استغفـار تو
مينمايد بر تو زشتي گنه
ميكني نيت كه باز آيي به ره
پس بدان اين اصل را اي اصل جو
هركه را درد است او برده است بو
هر كه او بيدارتر پر درد تر
هـركـه او آگاهتر رخ زردتر
گر ز جبرش آگهي زاريت كو
بينش زنجير جباريت كو
بسته در زنجير چون شادي كند
كي اسير حبس آزادي كند
ور تو جبر او نميبيني مگو
ور تو ميبيني نشان ديد كو
مولوی
وقت بيماري همه بيداري است
آن زمان كه ميشوي بيمار تو
مـيكنـي از جـرم استغفـار تو
مينمايد بر تو زشتي گنه
ميكني نيت كه باز آيي به ره
پس بدان اين اصل را اي اصل جو
هركه را درد است او برده است بو
هر كه او بيدارتر پر درد تر
هـركـه او آگاهتر رخ زردتر
گر ز جبرش آگهي زاريت كو
بينش زنجير جباريت كو
بسته در زنجير چون شادي كند
كي اسير حبس آزادي كند
ور تو جبر او نميبيني مگو
ور تو ميبيني نشان ديد كو
مولوی
نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:
دوشنبه 14 آبان1386 ساعت 1:22 PM
هو
پیش ما ســوختگان مسجد و میخانه یکیسـت
حرم و دیر یکی، ســــبــحه و پیمانه یکیست
اینـهمه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است
گر نـظر پاک کنی کـــعـــبه و بـتخانه یکیست
هرکــسی قــــصـــه شـــوقـش به زبــانی گوید
چون نـکو مینگرم حاصل افـــســـانه یکیست
ایـــن همه قــــصه ز سودای گرفـتاران است
ورنه از روز ازل دام یـــکـــی، دانه یـکیست
نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:
پنجشنبه 10 آبان1386 ساعت 1:46 PM
سلام دوست نداشتم به این زودی ها دست به قلم شم شاید کمی زود بود ولی باید از جایی اغاز میکردم .
روزها پشت سر هم میاد و شبها میره ما کجای این کره خاکی ایستاده ایم ؟ مرزها خطها تا کجا کشیده شده ؟بشر مگه ازاد افریده نشد !!!پس این خطها محدودیت ها تبعیض بین فقر ثروت سیاه سفید و.. تو چیه ؟ما همه مگر از یک پدر مادر (حضرت ادم و حوا) متولد نیستیم کی گفته که با کمی تغیر ژنتیک ما از هم متمایزیم؟
چند وقت پیش تو اخبار شنیدم که ۱۰۰میلیون نفر تو جهان شبها گرسنه سر به بالین میگذارند !! یا اون عکس معروف که دختربچه نحیف سودانی خودش رو به سمت کمپ سازمان ملل میکشه تالقمه ای غذابخوره و ساعاتی بیشتر بتونه با زندگی دست و پنجه نرم کنه !! و یه لاشخور وایستاده کمی اونورتر تا مرگ دختر فرا برسه تا...عکاسش یه امریکایی بود که وقتی عکس رو گرفته بود سوار وانت بوده و این عکس رو خیلی اتفاقی ثبت کرده بعد از ظهورش از شدت فاجعه وازاینکه نتونسته بود کاری برای اون طفل معصوم بکنه افسردگی مزمن میگیره و دو ماه بعد خودش رو میکشه!!
عکسش سوژه جالبی برای رسانه ها شد و چندین جایزه تو سال ۲۰۰۵ کسب کرد !!!چه جالب عکس مرگ یه طفل بیگناه جایزه کسب میکنه وعده ای خوشحال و عده ای ناراحت میشند عده ای داغون میشند که من راحت غذا ( احتیاج روزمره هر موجودیه )برام فراهمه و همیشه برام قابل تهیه است اونوقت یه انسان از شدت سوی حاظمه و تغذیه جون میده واقعان دنیا و فلک چرا اینطور شده چرا انسانها به کمک و مدد هم نمیشتابند مگه نیست که این شعر سعدی تو سر در سازمان ملل هم زدند (بنی ادم اعضای یکدیگرند ..که در افرینش ز یک پیکرند)
نفس ادم واقعان افراطگر ویرانگره هرچی مال منال جمع میکنه بازم پی بیشتر کردنشه کسی مخصوصا تو این روزگار دیگه فکر نمیکنه همسایه ام چطوری شبها سر به بالین میگذاره اوضاش چطوره و..شاید اون قدیما بود الان دیگه کسی همسایه رو حتی نمیشناسه (مثل خودم)همه به فکر خودشون شدن البته نمیگم بعضی ها واقعا گرفتارمشکلات روزمره خودشون که امورات و امرار معاش بتونند بکنند من حرف حسابم با اون دسته اقایون و رئیس روئسایی که به فکر جاه طلبی و شهوت ریاست خواهی خویشند به فکر اعمال انسانی که علی وار انجام بدند نیستند !!!
اختراع کننده پول گفت :این پول خوشبختی انسان رو ازش میگیره !!واقعان هم همینطور شده والا بلا ما این اختراعات بشر رو نمیخوایم همون انسانیت و معرفت به همنوع خویش که فطری غریزی بیدار باشه بسه !!!
ببخشید کمی از حاشیه ادب و عرفان خارج شدم این سخنها رو دلم سنگینی میکرد مجبور شدم اینجا خودم رو خالی کنم این داستان هم برای اون دسته که به مال دنیا زیاد اهمیت دادن
اسکندر مقدوني در سي و سه سالگي در گذشت روزي که او اين جهان را ترک ميکرد مي خواست يک روز ديگر هم زنده بماند-فقط يک روز ديگر- تا بتواند مادرش را ببيندآن 24 ساعت فاصله اي بود که بايد طي مي کرد تا به پايتختش برسداسکندر از راه هند به يونان بر مي گشت و به مادرش قول داده بود وقتي که تمام دنيا را به تصرف خود درآورد باز خواهد گشت و تمام دنيا را يکپارچـه به او هديه خواهد کردبنابراين اسکندر از پزشکا نش خواست تا 24 ساعت مهلت براي او فراهم کنند و مرگش را به تعويق اندازندپزشکان پاسخ دادند که کاري از دستشان بر نمي آيد و گفتند که او بيش از چـند دقيقه قادر به ادامهء زندگي نخواهد بوداسکندر گفت:"من حاضرم نيمي از تمام پادشاهي خود را- يعني نيمي از دنيا را در ازاي فقط 24 ساعت بدهم"آنها گفتند:"اگر همهء دنيا را هم که از آن شماست بدهيد ما نمي توانيم کاري براي نجاتتان صورت بدهيم امري غير ممکن است"آن لحظه بود که اسکندر بيهوده بودن تمامي کوششهايش را عميقا" درک کردبا تمام داراييش که کل دنيا بود نتوانست حتي 24 ساعت را بخردسي و سه سال از عمرش را به هدر داده بود براي تصاحب چـيزي که با آن حتي قادر به خريدن 24 ساعت هم نبودمتوجه شد که به خاطر اين دنياي واهي بايد با نوميدي و محروميت کامل جهان را ترک کندتمام مردان جاه طلب با نا اميدي از دنيا مي روند بيشتر انسانها در نا اميدي زندگي مي کنند و در نا اميدي از دنيا مي روندقناعت به سادگي يعني درک اين نکته که خواسته ها در زندگي غير عقلايي و احمقانه اند.
نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:
پنجشنبه 3 آبان1386 ساعت 9:16 PM
پرنده کوچکی در زمستان به سمت جنوب در حال پرواز بود. آنقدر هوا سرد بود که پرنده یخ زد و داخل مزرعه ای بزرگ روی زمین افتاد. زمانی که آنجا افتاده بود؛ گاوی کنارش آمد و مقداری از مدفوع گاو روی پرنده ریخت.
چون داخل توده مدفوع خوابیده بود ؛ کم کم گرم شد. او با خوشحالی آنجا خوابید وقتی بیدار شد ؛ از خوشحالی شروع به خواندن کرد.
گربه ای که از آن نزدیکی می گذشت؛ صدای آواز پرنده را شنید. گربه با دنبال کردن صدا متوجه شد که پرنده ای زیر توده مدفوع است. سریعا اورا بیرون آورد و بلعید.
نکته :هر کسی چیزی ناخوشایند به تو می دهد دشمن تو نیست و شرایط ناخوشایند می تواند نجات دهنده تو باشد و هر کسی تو را از وضع بد و ناهنجار بیرون می آورد دوست تو نیست و شاید هلاک تو در آن است.
نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:
پنجشنبه 3 آبان1386 ساعت 9:10 PM
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين كه متوجه شود از بين او و مهرش عبور كرد مرد نمازش را قطع كرد و داد زد:هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت:من كه عاشق ليلي هستم تو را نديدم تو كه عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟
نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:
سه شنبه 1 آبان1386 ساعت 12:24 PM
طريق درويشان ذکر است و شکر و خدمت و طاعت و ايثار و قناعت و توحيد و توکل و تسليم و تحمل . هر که بدين صفتها که گفتم موصوف است بحقيقت درويش است وگر در قباست ، اما هرزه گردی بی نماز ، هواپرست ، هوسباز که روزها به شب آرد در بند شهوت و شبها روز کند در خواب غفلت و بخورد هرچه در ميان آيد و بگويد هرچه بر زبان آيد ، رند است وگر در عباست.
اى درونت برهنه از تقوا
كز برون جامه ريا دارى
پرده هفت رنگى در مگذار
تو كه در خانه بوريا دارى
" برگرفته از گستان سعدی "
نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:

