تبليغاتX
(¯`هو´¯)
چهارشنبه 25 مهر1386 ساعت 8:43 PM


 آنچه زندگي ميبخشد مرگ پس مي گيرد
از تلخي بيماري ميتوان به شيريني سلامت پي برد
انسان از پيروزي چيزي ياد نميگيرد ولي از شكست خيلي چيزها ياد ميگيرد
ارزان گران است و گران ارزان
آنچه يكي را نوش ديگري را نيش است
خانه روي زن قرار دارد نه روي زمين
حسود تصور ميكند اگر پاي همسايه اش بشكند او بهتر تواند راه رفت
حيف از كسي كه رنج كشد, بهره ناكسي
حتي يك احمق وقتي خاموشي اختيار ميكند دانا شمرده ميشود
دورتر ايستادن بهتر از معذرت خواستن است
دروغ پياده راه مي رود و رسوايي پرواز ميكند
زبان عاقل در قلب اوست وقلب احمق در زبانش
زير درخت چنار پي سيب نگرد
سه راز خوشبختي عبارت است: از بدي نديدن, بدي را نشنيدن, بدي نكردن
سرش طاس است ولي براي شانه دعوا ميكند
سنگين ترين بار در سفر كيف خالي است
اميد نصف خوشبختي است
انسان پشت زبانش مخفي است
آنچه صدا ميكند بايد روغن كاري كرد
از دهان كسي كه دلش گل سرخ است سخنان معطربيرون مي ايد
كسي كه در گناه به سر مي برد زنده به گور است
گل سرخ فقط براي افرادي خار دارد كه در صدد برايند آن را بچينند
فقط كفش ميداند كه جوراب سوراخ است يا نه
شخصي كه خود را در كنار آتش گرم ميكند بايد بداند كه خاصيت آتش سوزاندن است
كليه امراض انسان از خون سرچشمه مي گيرد
معامله دوستي را از بين ميبرد
از دشمن توقع دوستي داشتن به مثابه انتظار سازگاري بين پنبه و اتش است
انسان بايد با ديكران كم و با خود زياد حرف بزند .

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه 21 مهر1386 ساعت 8:53 AM



منت خدای را عز و جل كه طاعتش موجب قربت است
و به شكر اندرش مزید نعمت
هر نفسی كه فرومی رود ممد حیات است
و چون بر می آید مفرح ذات
پس در هر نفس دو نعمتی موجود
و هر نعمتی را شكریست واجب



بدن انسان ماشيني عظيم، پر تراوش و سرشار از مايعات است كه مواد شيميايي را با دقت و هماهنگي بسيار جابجا و مخلوط ميكند تا همه چيز، از حافظه گرفته تا مواد مخاطي را بسازد. در اينجا، ما به كند و كاو در تعدادي از رازهاي پيچيده، زيبا و حتي عاري از ظرافتي ميپردازيم كه به اشكال مختلف، بدن ما را به حركت واميدارند.


اسيد قوي موجود در معده
يك ماده بسيار خطرناك كه هيچ فرودگاهي نميتواند شما را به خاطر همراه داشتن آن متوقف كند، اسيد هيدروكلريك يا جوهر نمك است. اين اسيد بسيار خطرناك كه ماده اي مركب و بسيار خورنده و سمي است، در معده ما يافت شده و در واقع توسط سلولهاي جداره معده ترشح ميشود. اين اسيد كه براي شستشوي فلزات به كار ميرود، به خاطر وجود مواد لزج مخاطي كه ديواره معده را ميپوشانند، نميتواند به بافت آن آسيب وارد كند، بدون هيچ خطري در سيستم گوارش باقي مانده و غذاي ما را تجزيه ميكند.

تاثير حالت بدن بر حافظه
اگر تاريخ خواستگاري خود از همسرتان را فراموش كرده ايد، بد نيست چند دقيقه با زانوي خميده و در حالت تقديم حلقه، بر زمين بنشينيد. حافظه و خاطرات تا حد زيادي در حواس شما تجسم ميابند. يك بو يا صداي خاص ميتواند بخشي از يك خاطره مربوط به ساليان دور كودكي را در ذهن ما زنده كندو اين ارتباط ميتواند واضح باشد، مثلا زنگ دوچرخه ميتواند شما را به ياد دوچرخ سواري در كوچه باغهاي محل قديميتان بياندازد، و از طرفي ممكن است دليل اين يادآوري واقعا برايتان چندان واضح نباشد.اما تحقيقات جديد نشان ميدهد كه اگر بدن ما در موقعيتي مشابه با حالتي كه در زمان وقوع يك امر داشته قرار بگيرد، ميتوانيم ماجرا را بسيار بهتر و دقيقتر به ياد آوريم.

استخوانها به خاطر تامين مواد معدني تجزيه ميشوند
استخوانها، علاوه بر اينكه تكيه گاه و حامل اعضا و جوارح و عضلات بدن هستند، به تعديل و تنظيم ميزان كلسيم بدن نيز كمك ميكنند. استخوان حاوي فسفر و كلسيم است كه اين دومي از عناصر مهم تشكيل دهنده ماهيچه ها و اعصاب به شمار ميرود. اگر ذخيره كلسيم بدن كاهش يابد، هورمونهاي خاصي ترشح شده و موجب ميشوند كه لايه هاي استخواني تجزيه شده و مقدار اين عنصر حياتي در بدن را افزايش ميدهند تا ميزان كلسيم سلولي به حد اشباع برسد.

بيشتر غذايي كه ميخوريم براي ذهن است
هرچند وزن مغز تنها 2 درصد از كل وزن بدن انسان را تشكيل ميدهد، اما با وجود كوچكي به 20 درصد از كل اكسيژن و كالري دريافتي بدن نياز دارد. سه شريان مغزي مهم براي رساندن مواد لازم به سر ميروند و مدام در حال پمپ كردن اكسيژن به مغز هستند. انسداد يا پارگي يكي از اين رگها ميتواند سلولهاي مغز را به شدت گرسنه كرده و انرژي لازم براي عملكرد صحيح را از آنان گرفته و كارايي بخشي را كه با آن رگ در ارتباط است را خراب و يا قطع كند. چنين حالتي را سكته ميناميم.

هزاران تخمك بدون استفاده
هنگامي زنان به اواخر 40 سالگي يا اوايل 50 سالگي ميرسند، قاعدگي يا عادت ماهيانه كه كنترل كننده ميزان هورمون بدن او و آماده كننده تخمكها براي باروري احتمالي است، متوقف ميشود. ميزان استروژن توليد شده توسط تخمدانها كمتر و كمتر شده و تغييرات فيزيكي و احساسي بسياري در وجود آنان رخ ميدهد و فوليكلهاي تكامل نيافته تخمك به اندازه گذشته تخمك آزاد نميكنند. يك دختر بالغ معمولي داراي 34 هزار فوليكل تكامل نيافته تخمك است كه با ميانگين يك تخمك در ماه، تنها حدود 350 عدد از آنها در طي زندگي وي به مرحله تكامل ميرسند. به اين ترتيب، فوليكلهاي تخمك استفاده نشده رو به زوال گذاشته و از بين ميروند و بدون امكان بارداري، مغز از برنامه ريزي براي آزاد ساختن تخمك دست ميكشد.

بلوغ غم انگيز و ديوانه كننده
ما ميدانيم كه تغييرات هورموني در زمان بلوغ، براي رشد و آماده ساختن بدن براي توليد مثل بسيار ضروري است. اما چرا عبور از اين مرحله و بالغ شدن از نظر احساسي تا اين حد ناگوار است؟ هورمونهايي چون تستوسترون در اصل بر رشد و توسعه نورونهاي مغز تاثير ميگذارند و تغييراتي كه در ساختار مغز ايجاد ميشود، پيامدهاي رفتاري بسياري دارد. به اين ترتيب با رشد و تكامل بخشهاي قدامي مغز، بايد منتظر احساسات غير قابل كنترل، بي عاطفگي و بر هم ريختن تواناييهاي تصميم گيري باشيم تا اينكه روند اين رشد پايان يافته و مشكل حل شود.


مژكهاي سلولي مخاط را حركت ميدهند
اكثر سلولهاي بدن ما مجهز به بخشهاي ويژه مو مانندي به نام مژك هستند كه در موارد بسياري-از گوارش گرفته تا شنوايي- مفيد واقع ميشود. مژكها در بيني به تخليه مخاط از درون مجراي تنفسي به داخل گلو كمك ميكند. هواي سرد، روند تخليه مجرا راكند كرده و موجب ميشود اين مخاط بر روي هم انباشته شده و شخص دچار آبريزش بيني شود. غشاء متورم بيني يا غليظ شدن اين مخاط نيز ميتواند موجب پر شدن مجراي تنفسي از مخاط و آبريزش بيني شود.

مغز بزرگ جاي دندان عقل را ميگيرد
تكامل چندان بي عيب و نقص و عاري از مشكلات خاص خود نبوده است. گاهي اعضا يا خصوصياتي خاص تنها به اين دليل در يك گونه باقي ميمانند كه آزار چنداني ندارند. براي مثال دندان عقل، در ابتدا تنها به عنوان وسيله درآمد دندانپزشكان وجود نداشته است، بلكه مدتها پيش، اين دندانها به عنوان گروه سوم دندانهاي آسيا و براي جويدن گوشت وجود داشته اند. اما با رشد مغز انسان، ساختار فك او نيز تغيير يافته و اكنون ما دهاني داريم كه با دندانهايي گران قيمت و بي استفاده پر شده است.

دنيا با تو ميخندد
شواهد علمي نشان ميدهد كه درست همانطور كه مشاهده خميازه يك شخص ميتواند رفتاري مشابه را در ديگران ايجاد كند، خنده نيز به ديگران سرایت ميكند. در واقع شنيدن صداي خنده بخشي از مغز را كه عامل حركات چهره استف تحريك ميكند. تقليد نقش بسيار مهمي در كنشهاي متقابل اجتماعي بازي ميكند و كنشهايي چون عطسه، خنده، گريه و دهان دره همه ميتوانند راههايي براي ايجاد همبستگي اجتماعي در ميان گروه تلقي شوند.

پوست چهار رنگ دارد
پوست، بدون وجود رنگها سفيد شيري است. رگهاي خوني در نزديكي سطح پوست، آنرا تا حدي سرخ ميكنند. رنگ دانه هاي زرد نيز در تمام انواع پوست وجود دارند و در نهايت، ملانين –لكه هاي تيره رنگ- به رنگ قهوه اي تيره، در اثر تابش اشعه واورا بنفش به وجود آمده و در مقادير زياد سياه ديده ميشوند. اين چهار رنگمايه در مقادير متفاوت با يكديگر تركيب شده و پوستهايي بارنگهاي مختلف را براي افراد جهان به همراه مي آورند.


نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه 19 مهر1386 ساعت 8:49 PM


دو برادر با هم در مزرعه خانوادگي كار مي كردند كه يكي از آنهاازدواج كرده بود و خانواده بزرگي داشت و ديگري مجرد بود .
شب كه مي شد دو برادر همه چيز از جمله محصول و سود را با هم نصف مي كردند . يك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌
(( درست نيست كه ما همه چيز را نصف كنيم . من مجرد هستم و خرجي ندارم ولي او خانواده بزرگي را اداره مي كند . ))
بنابراين شب كه شد يك كيسه پر از گندم را برداشت و مخفيانه به انبار برادر برد و روي محصول او ريخت .
در همين حال برادري كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :‌(( درست نيست كه ما همه چيز را نصف كنيم . من سر و سامان گرفته ام ولي او هنوز ازدواج نكرده و بايد آينده اش تأمين شود . ))
بنابراين شب كه شد يك كيسه پر از گندم را برداشت و مخفيانه به انبار برادر برد و روي محصول او ريخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحير بودند كه چرا ذخيره گندمشان هميشه با يكديگر مساوي است . تا آن كه در يك شب تاريك دو برادر در راه انبارها به يكديگر برخوردند . آن ها مدتي به هم خيره شدند و سپس بي آن كه سخني بر لب بياورند كيسه هايشان رازمين گذاشتند و يكديگر را در آغوش گرفتند .



نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه 15 مهر1386 ساعت 2:45 PM


دو مرد در کنار درياچه ای مشغول ماهيگيری بودند . يکی از آنها ماهيگير با تجربه و ماهری بود اما ديگری ماهيگيری نمی دانست .
هر بار که مرد با تجربه يک ماهی بزرگ می گرفت ، آنرا در ظرف يخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما ديگری به محض گرفتن يک ماهی بزرگ آنرا به دريا پرتاب می کرد .
ماهيگير با تجربه از اينکه می ديد آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسيد :
- چرا ماهی های به اين بزرگی را به دريا پرت می کنی ؟
مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !
گاهی ما نيز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، روياهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنيم . چون ايمانمان کم است .
ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود می خنديم ، اما نمی دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .
خداوند هيچگاه چيزی را که شايسته آن نباشی به تو نمی دهد .
اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی .
هيچ چيز برای خدا غير ممکن نيست .

به ياد داشته باش :
به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،
به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است


 

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه 11 مهر1386 ساعت 1:35 AM


آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است "

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و
خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟ "

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن
گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی
داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460 - F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد ."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد ."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟ "

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست ."

و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد . خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.


نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن



نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  

یکشنبه 8 مهر1386 ساعت 11:13 AM
زماني دانش آموز مشتاقي بود كه مي خواست به خرد و بصيرت دست يابد . به نزد خردمند ترين انسان شهر , سقراط رفت , تا از او مشورت جويد .
سقراط فردي كهنسال بود و در باره بسياري مسائل آگاهي زيادي داشت .پسر از پير شهر پرسيد چگونه او نيز مي تواند به چنين مهارتي دست پيدا كند .
سقراط كه زياد اهل حرف زدن نبود , تصميم گرفت صحبت نكند و به جايش عملاً براي او توضيح دهد .
او پسر را به كنار دريا برد و خودش در حالي كه لباس به تن داشت , مستقيماً به درون آب رفت
او دوست داشت چنين كار عجيب و غريبي انجام دهد و مخصوصاً وقتي سعي داشت نكته اي را ثابت كند .
شاگرد با احتياط دستور او را دنبال كرد و به درون دريا قدم برداشت و نزد سقراط به جايي رفت كه آب تا زير چانه اش مي رسيد سقراط بدون گفتن كلمه اي دستش را دراز كرد و بر روي شانه پسر گذاشت سپس عميقاً در چشمان شاگردش خيره شد و با تمام توانش سر او را به زير آب فرو برد .
تلاش و تقلايي از پي آمد و پيش از آنكه زندگي پسر پايان يابد , سقراط اسيرش را آزاد كرد . پسر به سرعت به روي آب آمد و در حالي كه نفس نفس مي زد و به دليل بلعيدن آب شور به حال خفگي افتاده بود ، به دنبال سقراط گشت تا انتقامش را از پير خردمند بگيرد . در نهايت تعجب دانش آموز , پيرمرد صبورانه در ساحل منتظر ايستاده بود . دانش آموز وقتي به ساحل رسيد , با عصبانيت داد زد : ((چرا خواستي مرا بكشي ؟)) مرد خردمند با آرامش سئوال او را با سئوالي جواب داد : پسر وقتي زير آب بودي و مطمئن نبودي كه روز ديگر را خواهي ديد يا نه چه چيز را در دنيا بيش از همه مي خواستي ؟
دانش آموز لحظا تي انديشيد سپس به آرامي گفت مي خواستم نفس بكشم .
سقراط چهره اش گشاده شد و گفت : آري پسرم هر وقت براي خرد و بصيرت همينقدر به اندازه اين نفس كشيدن مشتاق بودي آنوقت به آن دست مي يابي .
" دانايي وبصيرت را با تمام وجود بطلبيد تا بيابيد "

 

 

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه 5 مهر1386 ساعت 2:5 PM

مثل اهل دنيا، در مشغولي ايشان به كار دنيا و فراموش كردن آخرت، چون مثل قومي است كه در كشتي باشند و به جزيره‌اي رسيدند؛ براي قضاي حاجت و طهارت بيرون آمدند؛ و كشتيبان منادي كرد كه: «هيچ كس مباد كه روزگار بسيار برد و جز به طهارت مشغول شود كه كشتي به تعجيل خواهد رفت.» پس ايشان در آن جزيره پراكنده شدند گروهي كه عاقل تر بودند سبك طهارت كردند و باز آمدند؛ كشتي فارغ يافتند، جايي كه خوشتر و موافق‌تر بود بگرفتند و گروهي ديگر در عجايب آن» جزيره عجب بماندند. و به نظاره باز ايستادند و در آن شكوفه ها و مرغان خوش آواز و سنگريزه‌هاي منقش و ملون نگريستند. چون باز آمدند، در كشتي هيچ جاي فراغ نيافتند. جاي تنگ و تاريك بنشستند و رنج آن مي كشيدند گروهي ديگر نظاره اختصار نكردند، بلكه آن سنگريزه هاي غريب و نيكوتر چيدند و با خود بياوردند و در كشتي جاي آن نيافتند، جاي تنگ بنشستند و بارهاي آن سنگ ريزه ها بر گردن نهادند و چون يكي دو روز برآمد آن رنگ‌هاي نيكو، بگرديد و تاريك شد و بوي‌هاي ناخوش از آن آمدن گرفت جاي نيافتند كه بيندازند پشيماني خوردند و بار رنج آن بر گردن مي كشيدند و گروهي ديگر در عجايب آن جزيره متحير شدند تا از كشتي دورافتادند و كشتي برفت و منادي كشتيبان نشنيدند و در جزيره مي بودند تا بعضي هلاك شدند – از گزسنگي – و بعضي را سباع هلاك كرد. آن گروه اول مثل مؤمنان پرهيزكار است؛ و گروه بازپسين مثل كافران كه خود و خداي را عزوجل و آخرت را فراموش كردند و همگي خود به دنيا دادند كه «اِستَحَبُو الحَيوةَالدُنيا عَلَي الاخِرَة» و آن دو گروه ميانين مثل عاصيان است كه اصل ايمان نگاه داشتند وليكن دست از دنيا برنداشتند گروهي يا درويشي تمتع كردند و گروهي با تمتع، نعمت بسيار جمع كردند تا گران بار شدند.


 

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه 2 مهر1386 ساعت 2:0 PM
اي عزيز هر چه مرد را به خدا رساند، اسلام است و هرچه مرد را از راه خدا بازدارد كفر است؛ و حقيقت آن است كه مرد سالك، خود هرگز نه كفر باز پس گذارد و نه اسلام كه كفر و اسلام دو حال است كه از آن لابدّ است مادام كه با خود باشي. اما چون از خود خلاص يافتي، كفر و ايمان اگر نيز تو را جويند در نيابند.
اي عزيز بدان كه، راه خدا نه از جهت راست است و نه از جهت چپ، و نه بالا و نه زير، و نه دور و نه نزديك، راه خدا در دل است و يك قدم است. مگر از مصطفي عليه السلام نشنيده اي كه او را پرسيدند: «خدا كجاست؟» گفت: «در دل بندگان خدا.» دل طلب كن كه حج، حج دل است.
اي عزيز حج صورت، كار همه كس باشد؛ اما حج حقيقت نه كار هر كسي باشد. در راه حج زر و سيم بايد فشاندن، در راه حق جان و دل بايد فشاندن. اين كه را مسلم باشد؟ آن را كه از بند جان برخيزد. جمال كعبه نه ديوارها و سنگ هاست كه حاجيان بينند، جمال كعبه آن نور است كه به صورت زيبا، در قيامت آيد و شفاعت كند از بهر زايران خود.
اي عزيز، هرگز در عمر خود يك بار حج روح بزرگ كرده اي؟ مگر كه اين نشنيده اي كه بايزيد بسطامي مي آمد، شخصي را ديد گفت:«كجا مي روي؟» گفت: »به خانه ي خداي تعالي.» بايزيد گفت: »چند درم داري؟» گفت: «هفت درم دارم.» گفت: «به من ده و هفت بار گرد من بگرد و زيارت كعبه كردي.» چه مي شنوي!!!

محراب جهان،‌جمال رخساره ي ماست
سلطان جهان در دل بيچاه ي مـــــاست


شــور و شـــر و كفـــر و توحيـــد و يقيـــن
در گوشه ي ديده هاي خونخواره ي ماست

اي دوست جوابي ديگر بشنو: راه پيدا كردن واجب است؛ اما راه خداي تعالي در زمين نيست، بلكه در بهشت و عرش نيست؛ طريق الله در باطن توست؛ طالبان خدا او را در خود جويند، زيرا كه او در دل باشد و دل در باطن ايشان باشد. تو را اين عجب آيد كه هرچه در آسمان و زمين است، همه خدا در تو بيافريده است، و هر چه در لوح و قلم و بهشت آفريده است، مانند آن را در نهاد تو آفريده است؛ هر چه در عالم الهيست، عكس آن در جان پديد كرده است.
در هر فعلي و حركتي در راه حج، سرّي و حقيقي باشد؛ اما كسي كه بينا نباشد، خود نداند. طواف كعبه و سعي و احرام و .....در همه احوال هاست. هنوز قالب نبود و كعبه نبود كه روح ها به كعبه زيارت مي كردند. دريغا كه بشريت نمي گذارد كه به كعبه ي ربوبيت رسيم! و بشريت نمي گذارد كه ربوبيت، رخت بر صحراي صورت نهد! هر كه نزد كعبه ي گل رود خود را ببيند و هر كه به كعبه ي دل رود خدا را ببيند. ان شاءالله تعالي كه به روزگار دريابي كه چه گفته مي شود! ان شاءالله كه خدا ما را حج حقيقي روزي كند.

 

 

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع: