روزی، غرق در فکر، ناگهان خود را در دياری يافتم، دوردست و غريب ديدم کامل مردی در کنار من است، با نگاهی مهربان با نرمی از من پرسيد: «چرا اين طور گرفتهای؟» گفتم: فکرم پريشان است. گفت: «شايد از من کمکی ساخته باشد» گفتم: به دنبال حقيقت میگردم. گفت: . . . میخواهيد ادامه «گفتگو با استاد» را بخوانيد؟ چند لحظه تمرکز کنيد تا آرامش پيدا کنيد. اسپيکرها را روشن کنيد تا موسيقی زيبا را از دست ندهيد. چشمها را برای ديدن مناظر زيبا آماده کنيد.حالا روی لينک زير کليک کنيد:

خدایا! ما را ببخش،
گناهانی که ما را احاطه کرده و خود از آن آگاهی نداریم، گناهانی را که میکنیم و با هزار قدرت عقل توجیه میکنیم و خود از بدی آن آگاهی نداریم.
خدایا! تو آنقدر به من رحمت کرده، و آنچنان مرا مورد عنایت خود قرار دادهای که، من از وجود خود شرم میکنم، خجالت میکشم که در مقابلت بایستم، و خود را کوچکتر از آن میدانم که در جواب این همه بزرگواری و پروردگاری، تو را تشکر میکنم و تشکر را نیز تقصیری و اهانتی به ساحت مقدست میدانم.
خدایا! مردم آنقدر به من محبت کردهاند، و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار کردهاند که راستی خجلم، و آنقدر خود را کوچک میبینم که نمیتوانم از عهده به درآیم، خدایا! تو به من فرصت ده، توانایی ده، تا بتوانم از عهده برآیم، و شایسته این همه مهر و محبت باشم.
٫٫٫
خدایا !
به تو محتاجم
به هیچ چیز دیگری نیاز ندارم
نه لذت ، نه جاه ، و نه قدرت
من تو را می خواهم ، فقط تو را
تــــورا !
وقتی خدا مطمئن شد شما واقعا به او نیاز دارید و نه هیچ کس دیگر
خودش را بر شما آشکار می کند
٫٫٫
خدایا می دانم که هر وقت گرفتارم سراغ تو را می گیرم
ودر خانه ی تو را میزنم
خدایا می دانم که هر وقت محتاج تو ام
دست هایم را به سویت دراز می کنم
اما به زمین وآسمانت وبه هرچه ستاره در لباس
مخفی شب گلدوزی شده قسم که تو را خیلی دوست دارم
می دانم می دانم همیشه غم هایم سهم تو بوده
وهمیشه قطره قطره باران چشمم را برایت هدیه آوردم
نمی دانم امروز باچه رویی سراغ تو آمده ام.
شرمنده ام شرمنده ام ولی باز هم محتاج توام.
نمی دانم نمی دانم......
اما می دانم که تو آن قدر بزرگی که هیچ وقت
دست رد به سینه ی من نخواهی زد.
٫٫٫
خدای من!
چه دل های سرگشته که شیفته تو گشت و چه قلب ها که بی تاب و دیوانه تو شد و چه عقل ها که معرفت تو را گرد هم آمد و راه به جایی نبرد.
خدای من!
دل ها کجا بی یاد تو آرام می شود و قلب ها کجا بی گرمای نفس تو مطمئن؟
خدای من!
این جان های بی قرار جز لحظه دیدار آرام و قرار نمی گیرند.
خدایا!
تو منزه هر مکانی و عبود هر زمانی و موجود در هر لحظه و آنی، تو منادی هر زبانی و معظم هر دل و جانی!
پناه بر تو اگر لذتی بی یاد تو نام لذت بگیرد.
و راحتی بی انس تو نام راحت پذیرد.
پناه بر تو که جان جز در جوار قرب تو روی مسرت ببیند و شغلی از طاعتت مایه نگیرد
٫٫٫
محبوب مهربانم...
لحظه هایی که خلوت خانه ات می شوم
آسمانی ترین لحظات من است..
ای مهربان
ای خالق هستی !
نیک و بد مرا احاطه کرده است ،
اما من از تمثال تو آفریده شده ام
محبوبم.....
در محبس تنهایی
یا خفته در سرور آسمانی ،
یا آسوده در آرامش بهشتی
خدایا ،
خدایا ، کاش با من باشی !
دستم را رها مکن
٫٫٫
پروردگارا!
حمد و ستایش تنها از آن توست
تو ، که منزهی و پاک!
ای صاحب نور!
تو آن خدای بزرگی هستی
که بر سینه روی آورندگان به درگاهت،
دست رد نمی زنی
و نیازمندان آستانت را خوار نمی کنی...
ای چکیده روح تو در ضمیرم!
من نیز با دستانی نیازمند
و دلی پر امید به درگاهت آمده ام...
با من بگو از لحظه اجابت دعایم!
تا بر هر چه سختی روزگارست، صبوری کنم...
٫٫٫
معبودا!
اعتراف می کنم
که بنده ای ناتوان و درمانده ام
و اگر نبود لطف و عنایت تو
براستی که از فراموش شدگان بودم...
ای یگانه یاور من!
به درگاهت آمده ام
حال آنکه می دانی سراسر نیازم و خواهش...
تو مهربان تر از آنی
که نجواهای شبانه ام را بی پاسخ بگذاری...
پس بار خدایا!
عزت و بزرگی مقربانت را نصیبم گردان
و یاریم فرما
دستان نیازم فقط! درِ خانه رحمت تو را بکوبد...
٫٫٫
الهی! تو دوستان را به خصمان می نمایی،
درویشان را به غم و اندوهان می دهی،
بیمار کنی و خود بیمارستان کنی،
درمانده کنی و خود درمان کنی!
از خاک آدم کنی و با وی چندان احسان کنی،
سعادتش بر سر دیوان کنی و به فردوس او را مهمان کنی،
مجلسش روضه ی رضوان کنی،
ناخوردن گندم با وی پیمان کنی و خوردن آن در علم غیب پنهان کنی،
آنگه او را به زندان کنی و سال ها گریان کنی، جباری تو کار جباران کنی،
خداوندی، کار خداوندان کنی، تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی.
"مناجات نامه خواجه عبد الله انصاری "
٫٫٫
بسویت آمده ام
ای یگانه بی نیاز!
نام تو آرامش بخش جان خسته من است
پس می خوانمت با امید و انتظار...
ای نزدیک تر از من به من!
قلب مضطربم را دریاب
و یاریم کن
جز آنچه تو می خواهی ، نخواهم
یقین دارم مهربانیت را پایانی نیست
و من تسلیم خواست و رضای توام...
ای ابتدا و انتهای هستی!
راهی پیش پایم بگذار
که ابتدا و انتهایش تو باشی..
٫٫٫
خدایا! دستان من نیز بوی گل می دهند،نکند مرا هم به جرم چیدن گل بگیرند.
خدایا!دلتنگ شده ام به اندازه ی آسمانت،
خدایا!می دانم مرا غمی نخواهد بود،اگر تو با من باشی!چه می گویم؟اگر من
با تو باشم.تو که خود هستی!مرا چه غم اگر دروغ می شنوم،چه غم اگر اینجا
همه چیزها آبی نیست،اگردنیا هفت رنگ شده است،وقتی تو هستی،
یادم باشد خیالی نیست اگر دلم را شکستند،اگر تنهایم گذاشتند،
اگر هوای دلم را ابری کردند،
تو که باشی غم رنگ می بازد و شادی جلا می گیرد و عشق را باران آبی
خواهد کرد،
خدایا! پس هیچگاه مرا از یاد خودت غافل نکن چون اون وقته که دوباره غم
پیشم میاد.
دیروز آرزو داشتم می توانستم دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد،اما امروز فهمیدم
اتفاق هم که بیفتد،باز من زندگی خواهم کرد چون تو می خواهی..
٫٫٫
الهی نور تو چراغ معرفت بیفروخت دل من افزونی است گواهی تو ترجمانی من بکردند ندأ من افزونی است قروب تو چـــراغ وجد بیفروخت همت من افزونی است بود تو کار من راست کـــرد بود تو من افزونی است ـ
الهی از بود خود چه دیدم مگر بلا و عناد از بود تــــو همـــه عطا است و وفای به بر پیدا و بکرم هویدا ـ نا کرده گیر کرد رهی و آن کـــن که از تو سزا ـ
الهی نـــام تو مــا را جواز و مهــــــر تو ما را جهــاز ـ
الهی شنــاخت تو ما را امان و لطف تو مـــا را عیـــان ـ
الهی فضـــل تـــو ما را لواد کنف تــــو ما را یادی ـ
الهی ضیعفان را پناهی قاصدان را بـــر سراهی مومنـــــان را گواهی چه بود که افزویی و نکاهی؟
الهــــی چه عزیز است او که تو او را خواهی در بگریزد او را در راه آریی طوبی آنکس را را کـــه تو او رایی ـ آیا که تا از ما خــــود کرایی؟
کریمــا گرفتار آن دردم که تو درمان آنی ـ بنده آن ثنا ام که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟ تو دانی ـ تو آنی که گفتی من آنم آنــی ـ
الهی نمی توانم که این کار بیتو بسر بریم نه زهره آن داریم که از تو بسر بریم ـ هر گه که پنداریم کهه رسیدیم از حیرت شما روا سر بریم ـ
خـــــداوندا کجا باز یابیم آنروزکه تو ما را بودی و ما نبــودیم تا باز به آن روز رسیم میان آتش و دودیم اگـــر بدو گیتی آنروز یابیم پر سودیم ور بود خود را در یابیم به نبــود خود خشنودیم .
٫٫٫
الهی در سر گریستنی دارم دراز ـ ندانم که از حسرت گریم یا از ناز ـ گریستن حسرت بهره یتیم و گریستن شمع بهره ناز ـ از ناز گریستن چون بود این قصه یی است دراز ـ
الهی یک چند بیاد تو نازیدیم آخر خود را رستخیز گزیدیم چومن کیست که این کار را سزیدیم اینم بس که صحبت تو ارزدیم ـ
الهی نه جز از یاد تو دلست نه جز از یافت تو جان پس بیدل و بیجان زندگی چون توان؟
الهی جدا ماندم از جهانیان به آنک چشمم از تو تهی و تو مراعیان خالی ینی از من و نبینیم رویت جائی که تو با منی و دیدارینی ای دولت دل و زندگانی جان نادریافت یافته و نادیده عیان یاد تو میان دل و زبانست و مهر تو میان سرو جان ـ یافت تو
روز است که خود برآید ناگاهان یابنده تو نه به شادی پردازد و نه باندهان ـ خداوندا به سر مرا کاری ار آن عبارت نتوان تمام کن برما کاری با خود که از دو گیتی نهان ـ
الهی شاد بدانیم که اول تو بودی و ما نبودیم ـ کار تو درگرفتی و ما نگرفتیم قیمت خود نهادی و رسول خود فرستادی ـ
الهی هر چه طلب بما دادی به سزا داری ما تباه مکن و هرچه بجای ما کردی از نیکی به عیب ما بریده مکن و هرچه نه به سزای ما ساختی بناسزائی ما جدا مکن ـ
الهی آنچـــه ما خود کشتیم به برمیار و آنچه تو ما را کشتی آفت ما زا آن باز دار ـ من چه دانستم که مزدور راوست که بهشت باقی او را حظ است و عارف اوست که در آرزوی یک لحظه است ـ من چه دانستم که مزدور در آرزوی حور و قصور است و عارف در بحر عیان غرقه نور است
٫٫٫
خدايا خيلی دلم گرفته.ديگرازاين تکرار ملال آورز روزها خسته شده ا م.
خدايا توخود می دانی که چه سخت است اگرکه ماهی کوچک اسيرآبی دريا ی بيکران باشد.خدايا تو خود می دانی برای من که هميشه با تو زندگی کرده ام اين سير تکراری روزگار که نا خواسته مرا به کام خود می برد چه قدرملال آور وخسته کننده است. خدايا آخر چگونه می توان شکوه تورادرزيبايی گل بجوييم درحالی که اين تکرار همیشگی اشتياق خوب ديدن را ازمن گرفته است.چگونه می توانم حمدو ثنای تو رااززبان چکاوک ها بشنوم درحالی اين تکرار اشتياق خوب شنيدن راازمن سلب کرده است.. خدايا می ترسم که اگر به منوال پيش رود ديگر شعله های عشق تو دروجودمن هرروزبی فروغ وبی فروغتر شود.تاجايی که ديگر نه اشتياقی برای پروازداشته باشم ونه اميدی به رهايی ..... پس ای خدايا مهربان مراازاين تکرار ازاين يکنواختی که همه ی روزهای مرا فرا گرفته است رهايی ده . خدايا به من اشتياقی ده تا دوباره چشمانم قادربه ديدن شگوه تو درزيبايی گل ها باشد. خدايا به من اشتياقی ده که دوباره بتوانم صدای مناجات تورااززبان چکاوک ها بشنوم. خدايا به عشقی ده که روزبه زور به تو نزديک تر شوم...
هران نسبت که پیدا شد ز شهوت ... ندارد حاصلی جز کبر و نخوت
اگرشهوت نبودی در میانه ... نسب ها جمله میگشتی فسانه
چو شهوت در میانه کارگر شد ... یکی مادر شد ان دیگر پدر شد
نمیگویم که مادر یا پدر کیست ... که با ایشان به عزت بایدت زیست
نهاده ناقصی را نام خواهر ... حسودی را لقب کرده برادر
عدوی خویش را فرزند خوانی ... زخود بیگانه خویشاوند خوانی
مرا باری بگو تا خال وعم کیست ... وز ایشان حاصلی جز درد و غم چیست
رفیقانی که با تو در طریقند ... پی هزل ای برادر هم رفیقند
به کوی جد اگر یکدم نشینی ... از ایشان من چه گویم تا چه بینی
همه افسانه و افسون و بند است ... به جان خواجه که اینها ریشخند است
به مردی وارهان خود را چو مردان ... ولیکن حق کس ضایع مگردان
زشرع ار یک دقیقه ماند مهمل ... شوی در هر دو کون از دین معطل
حقوق شرع را زنهار مگذار ... ولیکن خویشتن راهم نگهدار
زر و زن نیست الا مایه غم ... به جابگذار چون عیسی مریم
حنیفی شو زهرقید و مذاهب ... درا در دیر دین مانند راهب
تورا تا در نظر اغیار وغیر است ... اگر درمسجدی ان عین دیر است
چو برخیزد ز پیشت کسوت غیر ... شود بهر تو مسجد صورت دیر
نمی دانم به هر حالی که هستی ... خلاف نفس کافر کن که رستی
بت و زنار و ترسایی و ناقوس ... اشارت شد همه بر ترک ناموس
اگر خواهی که گردی بنده خاص ... مهیا شو برای صدق و اخلاص
برو خود را ز راه خویش بر گیر ... به هر لحظه درا ایمان زسر گیر
به باطن چون نفس ما هست کافر ... مشو راضی به این اسلام ظاهر
"شیخ محمودشبستری"

