تبليغاتX
(¯`هو´¯)

جمعه 25 خرداد1386 ساعت 10:16 PM

باز آن جاروب را ز آتش بسوخت
گفت که «ز آتش تو جاروبي برآر»

کردم از حيرت سجودي پيش او
گفت: «بي ساجد سجودي خوش بيار»

آه بي ساجد سجودي چون بود؟
گفت: «بي چون باشد و بي خار خار.»

گردنک را پيش کردم، گفتمش:
«ساجدي را سر ببر از ذوالفقار»

تيغ تا او بيش زد سر بيش شد
تا برست از گردنم سر صدهزار

من چراغ و هر سرم همچون فتيل
هر طرف اندر گرفته از شرار

شمع هاي وَر شد از سرهاي من
شرق تا مغرب گرفته از قطار


شرق و مغرب چيست اندر لامکان؟
گلخني تاريک و حمامي به کار

اي مزاجت سرد، کو تاسه ي دلت؟
اندر اين گرمابه تا کي اين قرار؟

برشو از گرمابه، و گلخن مرو
جامه کن در بنگر آن نقش و نگار

تا ببيني نقش هاي دلربا
تا ببيني رنگ هاي لاله زار

چون بديدي سوي روزن درنگر
کان نگار از عکس روزن شد نگار

شش جهت حمام و روزن لامکان
بر سر روزن جمال شهريار

خاک و آب از عکس او رنگين شده
جان بباريده به ترک و زنگبار

روز رفت و قصه ام کوته نشد
اي شب و روز از حديثش شرمسار

شاه شمس الدين تبريزي مرا
مست مي دارد، خمار اندر خمار.

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  

جمعه 25 خرداد1386 ساعت 10:11 PM
نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند
نه هرکه آينه سازد سکندری داند
نه هرکه طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه‌داری و آيين سروری داند
تو بندگی چو گدايان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده‌پروری داند
غلام همت آن رند عافيت‌سوزم
که در گداصفتی کيمياگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بياموزی
وگرنه هرکه تو بينی ستمگری داند
بباختم دل ديوانه و ندانستم
که آدمی‌بچه شيوه‌ی پری داند
هزار نکته‌ی باريک‌تر ز مو اين‌جاست
نه هرکه سر بتراشد قلندری داند
مدار نقطه‌ی بينش ز خال تست مرا
که قدر گوهر يکدانه جوهری داند
به قد و چهره، هر آن‌کس که شاه خوبان شد
جهان بگيرد اگر دادگستری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع و سخن‌گفتن دری داند
نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع: