تبليغاتX
(¯`هو´¯)

جمعه 27 بهمن1385 ساعت 10:52 PM

خدا اون چشمه ي دردناك ِ ذهنت نيست كه ازش مي ترسي. اگه اون خدا بود حتما رشد مي كرد. خدايي كه ژنراتور ِ جان هست در بدن ِ يك گل كه نمي تونه همينطور مرده در ذهن بمونه.
اوني كه ترسناكه اون عقله توست كه كج فهميده. خدا اگه در دل ِ كسي بشينه و اون واقعا اون تصور ِ عقلاني نباشه بلكه خود ِ شخص ِ اول ِ طبيعت باشه، تمام ِ غمها رو از دل مي بره. هيچ ترسي تو دل نمي مونه. ترس از اينكه سرده، گرمه، دوريه و سخته و ... همه رو با هم مي بره .

" دکتر الهی قمشه ای "

***

برنامه بریزین برای هر ساعت ِ زندگیتون.
برنامه ریزی خودش عمر ِ آدم رو طولانی میکنه.
بدن ِ ما به برنامه ریزی در راه ِ عشق پاسخ مثبت میده.
در هفتاد سالگی بگو من میخوام یه کلاس جدید برم و چیز جدیدتز یاد بگیرم. تک تک ِ روزهایی که خدا بهتون میده یه معجزه ی بزرگه.
زندگی واقعا رقصیست به سوی خدا.

" دکتر الهی قمشه ای "

***

اگر از غوغاي عالم و اشتغالات ِ زندگي دمي فارغ شويم
درختان را به هزار زبان سخنگو مي يابيم
در جويبارها كتاب مي خوانيم
و سنگ ِ موعظه مي شنويم
و گوهر ِ نيكي را در هر چيز مي بينيم.

***

خاک خوشبخت

سال ها پيش از اين

زير يک سنگ گوشه اي از زمين

من فقط يک کمي خاک بودم همين

يک کمي خاک که دعايش

پر زدن آن سوي پرده ي آسمان بود

آرزويش هميشه

ديدن آخرين قله ي کهکشان است

*

خاک هر شب دعا کرد

از ته دل خدا را صدا کرد

يک شب آخر دعايش اثر کرد

يک فرشته تمام زمين را خبر کرد

و خدا تکه اي خاک برداشت

آسمان را در آن کاشت

خاک را

توي دستان خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک

توي دست خدا نور شد

پر گرفت از زمين دور شد

راستي من همان خاک خوشبخت همان نور هستم

پس گاهي اوقات چرا

اينهمه از خدا دور هستم ؟!

 

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  

جمعه 20 بهمن1385 ساعت 3:59 PM

معشوقی، عاشق خود را نزد خویش نشانید. عاشق، نامه ای را بیرون آورد و شروع به خواندن کرد. آن نامه، گفتار عاشق به معشوق خویش بود و با عبارات و الفاظ گوناگون، از فراق و هجران معشوق، سخن به میان آورده بود...

معشوق گفت: این نامه را برای چه کسی نوشته ای؟
عاشق گفت: برای تو.

معشوق گفت: اکنون که به وصال رسیده ای و من،در نزد تو نشسته ام، در این صورت خواندن نامه جز تلف کردن وقت نیست:

گفت معشوقش گر این بهر من است**** گاهِ وصلِ این عمر ضایع کردن است
عاشق گفت: آری تو در اینجا حاضر هستی، ولی من آن حالت عشق را ( که در نامه ترسیم کرده ام) در اینجا از تو در نمی یابم...

معشوق گفت: پس من معشوق تو نیستم، بلکه معشوق تو دو چیز است، یکی «وجود من» و دوم«آن حالت دوری که ترا به من عاشق ساخته!» پس من جزئی از مقصود هستم.

بدان که معشوق حقیقی، مافوق حالتها است و تجزیه و تغییر نسبت به او متصّور نیست. چنانکه معبود مطلق ابراهیم خلیل(ع) ستاره و ماه و خورشید( که تغییر آنها، موجب تغییر حالت ابراهیم(ع) می شد) نیستند.

بنابراین با جستجوی پیگیر، دنبال معشوق حقیقی باش که حالتها و وقتها، عشق او را در نظرات، دو نیم نکنند:


هست معشوق آنکه او یکتابود**** مبتدا و منتهایت او بود
چون بیا بیش و نباشی منتظر**** هم هویدا او بود هم نیز سِرّ
رو چنین عشقی گزین گر زنده ای**** ورنه وقت مختلف را بنده ای
هر که چیزی جست بی شک یافت او**** چو بحد اندر طلب، بشتافت او

" مثنوی مولانا "

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه 17 بهمن1385 ساعت 10:58 AM

عشق يعني خلوت عاشق به شب، جانماز نيمه باز

عشق يعني لحظه ي تكبير روح، جسم خاكي غرق در احرام نور

عشق يعني اشك توبه در قنوت، خواندنش با نام غفارالذنوب

عشق يعني چشمها هم در ركوع، شرمگين از نام ستارالعيوب

عشق يعني سر سجود و دل سجود، ذكر يارب يارب از عمق وجود

عشق يعني لحظه ي ناب دعا، التماس ديدن رخسار يار!
عشق یعنی دل سپردن در الست

از می وصل الهی مست مست

عشق یعنی ذکر ناموس خدا

یا علی گفتن به زیر دست و پا

عشق یعنی جلوه صبر خدا

شرم ایوب نبی از مرتضی

عشق بر دلها شهادت می دهد

عشق بر غمها حلاوت می دهد

عشق بر دلداده فرمان می دهد

عاشق جان داده را جان می دهد

عشق باعث شد که دل سامان گرفت

پشت درب خانه زهرا جان گرفت

عشق یعنی صحبت بی واهمه

عشق یعنی انقلاب فاطمه

عشق یعنی عشق ناب فاطمه

بیت الاحزان خراب فاطمه

عشق یعنی صحبت بی واهمه

حیدر در بند پیش فاطمه

آنکه خود مرد دلیر جنگ بود

دستگیر فرقه ای صدرنگ بود

عشق یعنی عاشقی در تار و پود

گردش دستاس با دست کبود

عشق یعنی گریه های حیدری

دختری دنبال نعش مادری

عشق یعنی قلب چون آیینه ای

جای میخ در به روی سینه ای

عشق یعنی انتظار منتظر

سینه ای مجروح از مسمار در

عشق یعنی طاعت جان آفرین

رد خون سینه بر روی زمین

عشق یعنی غصه و دلواپسی عشق یعنی بی کسی در بی کسی

عشق یعنی از بدی عاری شدن اشک از چشم دل جاری شدن

عشق یعنی نفس خود راهی کنی راه دشوار جنون را طی کنی

عشق یعنی سر فدای راه دوست عشق یعنی هرچه داری مال اوست

عشق يعني لايق مردن شدن
عشق يعني با خدا هم دم شدن
عشق يعني جام لبريز از شراب
عشق يعني تشنگي يعني سراب
عشق يعني خواستن و له له زدن
عشق يعني سوختن و پر پر زدن
عشق يعني سال هاي عمر سخت
عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ
عشق يعني با " خدا يا " ساختن
عشق يعني چون هميشه باختن
عشق يعني حسرت شب هاي گرم
عشق يعني ياد يک روياي نرم
عشق يعني يک بيابان خاطره
عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره

عشق یـعـنی شـادی و ســـرزندگی
عشق یــعنی مـنـتـهـای بـنــدگی
عشق یـعنی سـوخـتـن ،افــروخـتن
شـیـــوه دریــا دلان آمــوخــتــن
عشق یـعنی سـوزش پـــروانه هـا
شورش دل ،خون سرخ لاله ها
عشق یـعنی صـوت بـلبـل در بهـار
خــنــده گـُل بــر فــراز شـاخسار
عشق یـعـنی وامـق و عَـذرا شـدن
بهــر صــید دُر سوی در یا شدن
عشـق یـعـنی زنــدگــی را سـاختن
دل بـه مـعــبــود گــرامــی باختن
عشـق یــعــنی در ره او ســربــدار
عشق یـعنی لـحظه های بی قرار
عشق یـعـنـی بــیــسـتون را تاختن
چهــره زیـبـای شـیـریـن ساختن
عشق یعنی همچو مجنون سوختن
راه و رســم عـــاشــقــی آموختن
عشـق یـعـنی یــوسف کنعان شـدن
از زلــیــخا های دون پنهان شدن
عشق یـعـنی جــاودانــی و غــرور
درس مـهــرو عاطفه کردن مرور


به قلمه محمد جاويد
__________________
عشق يعنی راه رفتن تا سحر/
عشق يعنی گريه های بی ثمر/
عشق يعنی لحظه های بی کسی/
عشق يعنی دوری و دلواپسی/
عشق يعنی دوری از زيباترين/
غربت مطلق به روی اين زمين/
عشق يعنی دستهای باز تو/
عشق يعنی با تو در پرواز تو/
عشق يعنی يک دل تنگ و غريب/
عشق يعنی دختری پاک و نجيب/
عشق يعنی چشمهای مست او/
نامه هايم در فشار دست او/
عشق يعنی شعرهای سوخته/
عشق يعنی شمع نا افروخته/
عشق يعنی تا ابد در راه او/
تا هميشه يک جهان گمراه او/
عشق يعنی دردهای بی شمار/
عشق يعنی عاشق و فصل بهار/
عشق يعنی خسته ام از بی کسی/
کی به داد اين دل من می رسی؟/
عشق یعنی سین و آ همراه ناز/
عشق یعنی سوی کوی او نماز/
عشق یعنی نامه های بی جواب/
دیدن و بوئیدن او حین خواب/
عشق يعنی سادگی يعنی امير/
او ميايد زنده می مانی نمير!/
__________________
عشق يعنی با پرستو پر زدن
عشق يعنی آب بر آذر زدن
عشق يعنی همچواحسان پا به راه
عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه
عشق يعنی بيستون کندن به دست
عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست
عشق يعنی همچو من شيدا شدن
عشق يعنی قطره و دريا شدن
عشق يعنی يک شقايق غرق خون
عشق يعنی درد و محنت در درون
عشق يعنی يک تبلور يک سرود
عشق يعنی يک سلام و يک درود
__________________
عشق یعنی لحظه دلواپسی
درفراقش سوختن از بی کسی
عشق یعنی دیده ها گریان شدن
با حضورش خنده بر لب واشدن
عشق یعنی تازیانه بربدن
لاله های تشنه بی غسل و کفن
عشق یعنی تشنگی نزدیک آب
با وجود می گذشتن از شراب
عشق یعنی ناله های حیدری
عشق یعنی فاطمه یعنی علی
عشق یعنی عطر یاس منتظر
مانده تا امروز بر مسماردر
عشق یعنی سالها در انتظار
درغروب جمعه دلها بی قرار
عشق یعنی جمعه یعنی عاشقی
سیدی از نسل یاس نسل علی
__________________
عشق یعنی چادری با بوی یاس/ عشق یعنی طاقت پهلوی یاس

عشق یعنی آتش افروخته /عشق یعنی درب نیمه سوخته

عشق یعنی چشم گریان فدک /عشق یعنی مرگ صدها قاصدک

عشق یعنی درد دل با گوش چاه/ عشق یعنی اشک و نخلستان و ماه

عشق یعنی غربت هجران گل/ تیر باران تن بی جان گل

عشق یعنی خیمه‌هایی بی عمود/ عشق یعنی صورت سرخ و کبود

ععشق یعنی هر نفس ذکر خدا/ پیچش عطر نیایش در فضا

 

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه 17 بهمن1385 ساعت 1:2 AM

بخوان ما را
بخوان ما را
منم پروردکارت
خالقت از ذره ای ناچیز
صدایم کن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را علم را من هدیه ات کردم
بخوان ما را منم معشوق زیبایت
منم نزدک تر از تو به تو
اینک صدایم کن
رها کن غیر ما را سوی ما باز آ
منم پروردگار پاک بی همتا
منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو می گوید
تو را در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن
عزیزا من خدایی خوب می دانم
تو دعوت کن مرا بر خود
به اشکی یا خدایی مهمانم کن
که من چشان اشک آلوده ات را دوست می دارم
طلب کن خالق خود را
بجو ما را
تو خواهی یافت که عاشق می شوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم خدایی عالمی دارد
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تکیه کن بر من قسم بر نور هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور
رهایت من نخواهم کرد
بخوان ما را
که می گوید تو خواندن نمی دانی ؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما خدای دیگری داری ؟
رها کن غیر ما را
آشتی کن با خدای خود
توغیر از ما چه می جویی ؟
تو با هر کس به جز با ما چه می گویی ؟
و تو بی من چه داری هیچ ؟
بگو با ما چه کم داری عزیزم هیچ !!
هزارا ن کهکشان و کوه و دریا را
و خورشید وگیاه و نور و هستی را
برای جلوه خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم
تویی زیباتر از خورشید زیبایم
تویی والاتر از مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
تو ای محبوب تر مهمان دنیایم
نمی خوانی چرا ما را ؟
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد ؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی
ببینم من تو را از درگهم راندم ؟
اگر در روز سختییت خواندی مرا
اما به روز شادیت یک لحظه هم یادم نمی کردی
به رویت بنده من هیچ آوردم ؟؟
که می ترساندنت از من ؟
رها کن ان خدای دور
آن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت خالقت
اینک صدایم کن مرا ، با قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل شکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی
آیا عزیزم ، حاجتی داری ؟
تو ای از ما
کنون برگشته ای ، اما
کلام آشتی را تو نمی دانی ؟
ببینم چشم ها یخیست آیا ، گفته ای دارند ؟
بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت می کشی از من
بگو،جز من ، کس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن
بدان اغوش من باز است
برای درک اغوشم
شروع کن ،بک قدم با تو
تمام گام های مانده اش ،با من

 

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  

سه شنبه 17 بهمن1385 ساعت 1:0 AM

بدان كه از جمله نامهاي حُسن يكي " جمال " است و يكي " كمال" . و هر چه موجودند, از روحاني و جسماني, طالبِ كمالند و هيچ كس نبيني كه او را به جمال ميلي نباشد. پس چون نيك انديشه كني, همه طالبِ طالب حْسن اند و در آن مي كوشند كه خود را به حُسن رسانند. و به حُسن – كه مطلوب همه است – دشوار مي توان رسيدن, زيرا كه وصول به حُسن ممكن نشود الا به واسطه ي عشق.


"سهروردي"

***

خدایا
به هر که دوست می داری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است،
و به هر که دوست تر می داری،
بچشان که دوست داشتن از عشق برتراست!

« دکتر علی شریعتی»

 

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  

سه شنبه 17 بهمن1385 ساعت 0:40 AM

حيلت رها کن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو


هم خويش را بيگانه کن هم خانه را ويرانه کن
وآنگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو


بايد که جمله جان شوي تا لايق جانان شوي
گر سوي مستان ميشوي مستانه شو مستانه شو



چون جان تو شد در هوا ز افسانه شيرين ما
فاني شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو


تو ليله القبري برو تا ليله القدري شوي
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو


قفلي بود ميل و هوا بنهاده بر دل هاي ما
مفتاح شو، مفتاح را دندانه شو دندانه شو


بنواخت نور مصطفي آن استن حنانه را
کمتر ز چوبي نيستي حنانه شو حنانه شو



حيلت رها کن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو


هم خويش را بيگانه کن هم خانه را ويرانه کن
وآنگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو


بايد که جمله جان شوي تا لايق جانان شوي
گر سوي مستان ميشوي مستانه شو مستانه شو

" مولانا "

 

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه 17 بهمن1385 ساعت 0:39 AM

كوله ‌پشتي‌اش‌را برداشت‌و راه‌افتاد. رفت‌كه‌دنبال‌خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌از خدا پر نشود برنخواهم‌گشت.نهالي‌رنجور و كوچك‌كنار راه‌ايستاده‌بود.مسافر با خنده‌اي‌رو به‌درخت‌گفت: چه‌ تلخ‌است‌كنار جاده‌بودن‌و نرفتن؛ و درخت‌زير لب‌گفت: ولي‌تلخ‌تر آن‌است‌كه‌بروي‌و بي‌رهاورد برگردي. كاش‌مي‌دانستي‌آن‌چه‌در جست‌وجوي‌آني، همين‌جاست. مسافر رفت‌و گفت: يك‌درخت‌از راه‌چه‌مي‌داند، پاهايش‌در گِل‌است، او هيچ‌گاه‌لذت‌جست‌وجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه‌درخت‌ گفت: اما من‌جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌و سفرم‌را كسي‌نخواهد ديد؛ جز آن‌كه‌بايد. مسافر رفت‌و كوله‌اش‌سنگين‌بود. هزار سال‌گذشت، هزار سالِ‌پر خم‌و پيچ، هزار سالِ‌بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌بود، اما غرورش‌را گم‌كرده‌بود. به‌ابتداي‌جاده‌رسيد. جاده‌اي‌كه‌روزي‌از آن‌آغاز كرده‌بود. درختي‌هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌بود. زير سايه‌اش‌نشست‌تا لختي‌بياسايد. مسافر درخت‌را به‌ياد نياورد. اما درخت‌او را مي‌شناخت. درخت‌گفت: سلام‌مسافر، در كوله‌ات‌چه‌داري، مرا هم‌ميهمان‌كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌خالي‌است‌و هيچ‌چيز ندارم. درخت‌گفت: چه‌خوب، وقتي‌هيچ‌چيز نداري، همه‌چيز داري. اما آن‌روز كه‌مي‌رفتي، در كوله‌ات‌همه‌چيز داشتي، غرور كمترينش‌بود، جاده‌آن‌را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌جا براي‌خدا هست. و قدري‌از حقيقت‌را در كوله‌مسافر ريخت. دست‌هاي‌مسافر از اشراق‌پر شد و چشم‌هايش‌از حيرت‌درخشيد و گفت: هزار سال‌رفتم‌و پيدا نكردم‌و تو نرفته‌اي، اين‌همه‌يافتي! درخت‌گفت: زيرا تو در جاده‌رفتي‌و من‌در خودم. و پيمودن‌خود، دشوارتر ازپيمودن‌جاده‌هاست

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  

سه شنبه 17 بهمن1385 ساعت 0:36 AM

طبيعت
همان نقاش پنهان
با قلم موي باد و باران
و جنبش خاك و گردش افلاك
هر دم هزار نقش بر بوم زمين و آسمان مي آفريند
كه نقاشان جهان حيران مي شوند كدام
نظم و هماهنگي ِ مرموز
و پنهان ِ منحني ابرها و
نيمرخ هاي پر دندانه ي كوهها
و رقص گستاخ و بي خيال امواج را
زيبايي بخشيده است؟
چه نظامي
بر بي نظمي كوه و ابر و دريا فرمان مي راند؟
كه هزار ماني ِ نقاش را در سلسله ي گيسوي پريشان خود اسير كرده است؟
آيا مي توان آنچه را باد بر بوم ِ كوير نقش مي كند
بر بوم ِ كاغذ آورد؟!
با همان شفافيت رنگ
و بي خيالي ِ طرح
آيا مي توان در هنر
طبيعتي ديگر آفريد
كه با همان قوانين طبيعت الهي شكل گيرد؟
آيا مي توان خط ِ مشيت الهي را در طبيعت يافت و در هنر دنبال كرد؟
و دانست كه هر چه آن خسرو كند شيرين بود؟
آيا مي توان شعري به زيبايي ِ يك درخت گفت؟
و نقشي بزيبايي يك سنجاب كشيد؟
و صدها كافر را مجاب كرد و گفت:
مسلمانان، مسلمانان، مسلماني ز سر گيريد
كه كفر از شرم ِ يار ِ من، مسلمانوار مي آيد
اين نقاشيهاي كوچك
شايد برقي رنگ پريده باشند
از اين سـُوادها و انديشه ها
و شايد
هيچ نباشند.

" دكتر حسين الهي قمشه اي "

***
گر چشم ِ پاك ِ عشق بگشايي بعالم
وز خاك ِ كوي دوست يابي توتيــــــــا را

هر ذره را رقصان به مهر ِ دوسـت بيني
وز شوق ِ دائم جنبش ِ ارض و ســـما را

سرتاسر از غيب و شهود ِ مـُلك ِ هستي
فوج ِ ملِك بيني طبــــــــايع يا قـُوا را

بيني نشسته بر فراز ِ هر گياهي
افراشته اي تا پروراند آن گياه را

"دکترالهي قمشه اي"

***
هر كسي كه يه مختصر گرمايي در دلش باشه، اين گرما به او بر ميگرده. يا به قول رابرت فراست كه گفت اين عالم رو يه بار يخ از بين مي بره و يه بار آتش. اگه اون آتش ِ تند ِ شهوت را تبديل كنيد به نور ِ عشق و اون سرماي بين آدمها را به گرماي خورشيد ِ دوست داشتن همنوع، اونوقت با اون حرارتي ميشه حركت كرد.

" از سخنان دكتر الهي قمشه اي "

***

تو از كدامين گوهري
كه هزاران هزار سايه هاي شگفت،
خود را در تو مي آويزند؟
و اين چگونه تواند بود
كه هر سايه اي را صورتي
و هر صورتي را طرزي و طرازي ديگر مي بينم،
و تو تنها يك چيز،
و تو تنها يك ذات،
و هر سايه اي را از تو نقشي ديگر؟

اگر جمال ِ آدونيس را وصف كرده اند،
مجملي از جمال ِ تو گفته اند؛
و اگر چهره ي هلن را كه مجموعه ي زيبايي است
به تمام و كمال ستوده اند،

شبحي ناتمام از جمال ِ تو تصوير كرده اند؛

و اگر از بهار و تابستان سخن گويند،
اين يك سايه ي حسن ِ تو
و آن يك سفره ي احسان ِ توست.

ما تو را در تمامي صورت هاي قدسي مي شناسيم
و در هرچه بديع و زيباست، نشاني از تو باز مي يابيم.
اما در حسن ِ خلق و وفاي عهد
نه تو به كس ماني و نه هيچ كس به تو مانـَد.

ترجمه: حسين الهي قمشه اي


نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  

سه شنبه 17 بهمن1385 ساعت 0:8 AM

الهی!
بنده را از سه آفت نگاهدار:
از وساوس شیطانی
و از هوای نفسانی
و از غرور و نادانی
الهی!
تو به رحمت خویشی
و ما بر حاجت خویشیم
تو توانگری و ما درویشیم
الهی!
به بهشت و حور چه نازم؟
مرا دیده ای ده که از هر نظری بهشتی سازم.
الهی!
به حرمت آن نام که تو خوانی
و به حرمت آن صفت که تو چنانی
دریاب که می توانی.
الهی!
اگر از دوستانم-حجاب بردار
و اگر مهمانم- مهمان را نیکو دار.
الهی!
بساز کار من
و منگر به کردار من!
دلی ده که طاعت افزون کند.
طاعتی ده که به بهشت راهنمون کند.
علمی ده که در او آتش هوا نبود.
عملی ده که در اوآب زرق و ریا نبود.
دیده ای ده که عز ربوبیت تو بیند.
نفسی ده که حلقهء بندگی تو در گوش کند.
جانی ده که زهر حکمت تو به طبع نوش کند.
تو شفا ساز که از این معلولان شفایی نیاید.
تو گشادی ده که از این مغلولان کاری نگشاید.
با صلاح آر که نیک بی سامانیم.
جمع دار که بس پریشانیم.

"مناجات نامهء خواجه عبدالله انصاری "


نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  

سه شنبه 17 بهمن1385 ساعت 0:6 AM

کلماتی که از اعماق دل هستند طنین لا یتناها دارند
درست مانند گلی کوچک که زیبایی بی منتها را نشان می دهد
هنگامی که عشق نفس خویش را بر کلمات می دمد
آنچه به بیان می اید تمامی ان چیزی نیست که به زبان می اید
بلکه ان چیزیست که دوست دارد بیان شود
آنهایی که به اعماق می روند عشق الهی را بیدار می کنند
و این عشق زندگی شان را سرشار می کند
از موسیقی . زیبایی . آرامش و شعر
نفس زندگی انها موسیقی می شود
و اینجاست که حقیقت نازل می شود
حقیقت جایی نازل می شود که در انجا موسیقی خدا هست
بنابراین زندگی را باید به نغمه ای تبدیل کرد .

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  

سه شنبه 17 بهمن1385 ساعت 0:5 AM

گفتمش : راز جهان
گفت : به دانايي نيست
گفتمش : ديدن جان
گفت : به بينايي نيست
گفتمش : ديوانه و شيدا شده ام مقصد چيست ؟
گفت : بيداري دل
گفتمش : آن دل كه رها گشت كجا خواهد رفت ؟
گفت : جايي نرود قبله كه هر جايي نيست
گفتمش : اين همه گويند و سرايند از عشق
گفت : غير از اين راهي نيست

بعد از كمي تفكر
گفتمش : پير تو ، آقاي تو ، مولاي تو كيست ؟
گفت : در دشت جنون پيري و مولايي نيست
گفت : غير از اين راهي نيست
گفت : در دفتر ما صبحي و فردايي نيست

بعد از تاملي ديگر
گفتمش : از نور خدا جلوه حق صحبت كن
گفت : جز آينه چشم تو دريايي نيست
گفتمش : آرامش خود را چه زمان خواهم يافت ؟
گفت : آن دم كه بداني كه دگر روزي و فردايي نيست

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  

دوشنبه 16 بهمن1385 ساعت 11:56 PM

گفتم :دل و جان بر سر کارت کردم
هر چيز که داشتم نثارت کردم
گفتا : تو که باشی که کنی يا نکنی ؟
اين من بودم که بيقرارت کردم

***

داد جاروبی به دستم آن نگار
گفت کز دریا برانگیزان غبار

باز آن جاروب را زآتش بسوخت
گفت کز آتش تو جاروبی برآر

کردم از حیرت سجودی پیش اوی
گفت بی ساجد سجودی خوش بیار

آه! بی ساجد سجودی چون بود؟
گفت بی چون باشد و بی خارخار

***


ای شاهد ِ جان باز آ
در غیب ِ جهان کم زن
نقش ِ رخ ِ زیبا را
در پرده ی عالم زن
در نظم ِ جهان دستی،
بر طره ی پر خم زن
مانند ِ خلیل، ای جان،
آتشکده گلشن کن
بازار ِ بتان بشکن،
راه ِ بت ِ اعظم زن
لاهوت ِ مسیحا را،
محو ِ رخ ِ زیبا کن
ناقوس ِ کلیسا را
زین زمزمه بر هم زن

(حکیم الهی قمشه ای)

***

اگر از غوغاي عالم و اشتغالات ِ زندگي دمي فارغ شويم
درختان را به هزار زبان سخنگو مي يابيم
در جويبارها كتاب مي خوانيم
و سنگ ِ موعظه مي شنويم
و گوهر ِ نيكي را در هر چيز مي بينيم .

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  

دوشنبه 16 بهمن1385 ساعت 11:49 PM

از خدا خواستم ...
خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،
خدا گفت: نه!
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم!

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  

دوشنبه 16 بهمن1385 ساعت 11:48 PM

چو رسی به طور سینا ، اَرِنی مگو تو بگذر
که نیرزد این تمنّا به جواب لنْ تَرانی
***
چو رسی به طور سینا ، ارنی بگو تو مگذر
چه خوش است از او جوابی ، چه تَریٰ چه لَنْ تَرانی
***
ارنی کسی بگوید که تو را ندیده باشد
تو که با منی همیشه ، چه جواب لن ترانی ؟
***
سحر آمدم به کویت که ببینمت نهانی
« ارنی » نگفته گفتی دو هزار « لن ترانی »


***

درد ما را نيست درمان الغياث.................هجر ما را نيست پايان الغياث
دين و دل بردند و قصد جان كنند............الغياث از جور خوبان الغياث

***

من كه از آتش دل چون خم مي در جوشم...........مهر بر لب زده خون ميخورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لب جانان كردن................تو مرا بين كه در اين كار به جان ميكوشم

***

مايه اميد مدان غير را
كعبه حاجات مخوان دير را
خواهش مرهم ز دل ريش كن
هرچه طلب ميكني از خويش كن

***

زدست دیده ودل هر دو فریاد ^^^^^ که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز پولاد ^^^^^زنم بر دیده تا دل گردد ازاد

***

در ره عشقت اى صنم شيفتهء بلا منم
چند مغايرت كنى با غمت آشنا منم
پرده به روى بسته*اى زلف بهم شكسته*اى
از همه خلق رسته*اى از همگان جدا منم
شير توئى شكر توئى شاخه توئى ثمر توئى
شمس توئى قمر توئى ذره منم هبا منم
نور توئى تتق توئى ماه توئى افق توئى
خوان مرا قنق توئى شاخهء هندوا منم
نخل توئى رطب توئى لعبت نوش*لب توئى
خواجه باادب توئى بنده بيحيا منم
من ز يم تو نيم نم نى ز كم و ز بيش هم
چون بتو متصل شدم بى حد و انتها منم
شاهد شوخ دلبرا گفت بسوى من بيا
رسته ز كبر و از ريا مظهر كبريا منم.

***

هر کس که تو را شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند

***


نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  

دوشنبه 16 بهمن1385 ساعت 11:45 PM

* خداوندا به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که مي دانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار است.
* خدايا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتي نيست از دلم بيرون کن يا به من صبري ده که کساني را که دوستم ندارند دوست داشته باشم.
* خدايا سينه ام را چنان بگشاي که درد هاي تمام عالم را در آن جاي دهم. حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را.
* خدايا به من ذره اي از رحمت بيکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقديمشان کردم و تحقير شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را ببخشم.
* خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال . يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتي خالي کن.
* خدايا مي دانم که نادانم به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن.
* بارالها زبانم در ستايش تو قاصر است به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گويم.
* خداوندا راه گم کرده ام ، هدايتم کن.
* خدايا قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که غير از تو کسي را بر اين کار قادر نيست.
* خدايا شکمم را به باور ، باورم را به ايمان و ايمانم را به يقين مبدل فرما.
* خداوندا به من صبري ده که بر سيلي دشمنان بخندم و با خنجرهاي دوستان به رقص آيم.
* خدايا شرکم را به يکتاييت ، ضعفم را به قدرتت، جهلم را به علمت، حماقتم را به حکمتت، گناهانم را به رحمتت، عصيانم را به عزتت، تيرگي دلم را به نورت، بي حرمتي هايم را به قداستت، تنگ دستي و بخلم را به کرمت و ناسپاسي ام را به لطفت ببخش.
* خدايا به خير و شر خود آگاه نيستم به علمت و به رحمتت هر آنچه خير من در آن است بر من فرو فرست و هر آنچه شري براي من در آن است از من دور گردان.
* خدايا به من بياموز چگونه هنگامي که دستانم را بسته اند و زبانم را بريده اند بر ظلمي که با چشمانم مي بينم صبر کنم.
* خدايا به من يقيني ده که جز تو در هستي هيچ چيز نبينم.
* خدايا به من دلي ده که جز مهر تو در آن هيچ مهري را راه نباشد.
* خدايا به من قلبي ده که دوست داشته باشم هر آنچه آفريده توست.
* خدايا به من زباني ده که جز بر حمد تو گويا نگردد.
* خدايا هر آنچه دارم از آن توست پس آنچه خير من است بر زبانم جاري کن تا از تو تمنايش کنم که خود بسيار نادانم.
* خدايا خواسته هايم بسيارند ولي هيچ چيز در قبال آنها ندارم. پس تو از مخزن بي انتهاي کرمت آنها را به من عطا کن.



 

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع: