تبليغاتX
(¯`هو´¯)

پنجشنبه 14 آبان1388 ساعت 3:46 PM

 

 

ahangar.jpg

 

 

 

اینل واترمن داستان آهنگری را می گوید که پس از گذراندن جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند سالها با علاقه کار کرد به دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزگاری در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد حتی مشکلاتش به شدت بیشتر می شدند.

یک روز عصر دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد گفت واقعا عجیب است
درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مردی باخدا شوی زندگیت بدتر شده نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی هیچ چیز بهتر نشده ! آهنگر بلافاصله پاسخ نداد او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی فهمید چه بر زندگیش آمده است .

اما نمی خواست دوستش را بدون پاسخ بگذارد روزها به این موضوع فکر کرد تا بالاخره جوابش را یافت بعدها که دوستش به دیدنش آمده بود گفت : در این کارگاه فولاد خام برایم می آورند و باید از آن شمشیر بسازم می دانی چطور این کار را می کنم ؟ اول تکه ای از فولاد را به اندازه جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود بعد با بیرحمی سنگینترین پتک را بر می دارم و پشت سرهم بر آن ضربه می زنم تا اینکه فولاد شکلی را بگیرد که می خواهم بعد آن را در ظرف آب سرد فرو می کنم تا جاییکه تمام این کارگاه را بخار آب فرا می گیرد فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما ناله می کند و رنج می برد باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست پیدا کنم " یک بار کافی نیست

"آهنگر مدتی سکوت کرد سپس ادامه داد " گاهی فولادی که به دستم می رسد این عملیات را تاب نمی آورد حرارت پتک سنگین و آ ب سرد تمامش را ترک می اندازد می دانم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد "

 



آنگاه مکثی کرد و ادامه داد : 

" می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما می کنم انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد .


اما تنها چیزی که می خواهم این است :

" خدای من از کارت دست نکش تا شکلی را که تو می خواهی به خود گیرم با هر روشی که می پسندی ادامه بده هر مدت که لازم است ادامه بده اما هرگز مرا به کوه فولادهای بیفایده پرتاب نکن.

 

 

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه 27 مهر1388 ساعت 10:5 AM

 

 

هیچ چیز ذات مستقلی ندارد.ذات مستقل همه ی پدیده ها خداست.کائنات زنده اند زیرا در دل خدای زنده اند. وقتی جامه ی پندارمان را از تن پدیده ها بیرون می آوریم،خدای زنده و مهربان را ،عریان و آشکار،میبینیم


قطره ی آگاهی ما به دریای اگاهی کیهانی وصل است .خدا با چشمان ما میبیند،با گوشهای ما میشنود و با دلهای ما عشق می ورزد.نیازی به جستجو نیست ؛خدا دراینجا و اکنون حاضر است

 

 

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه 18 مهر1388 ساعت 1:34 PM

 

تا حالا به کلمه آفاق فکر کردی؟
آفاق یعنی افق ها
در هر قسمت از زمین که وایسید و افق وجود داره !
ما بی نهایت افق داریم


منظور بی نهایت بودن افق هاست
حالا این رو ربطش بده به ادم ها
یعنی هر کسی می تونه یک جور باشه


هر کسی می تونه از یک نقطه زمین در باره هر موضوعیکه فکرش رو بکنی یه جور فکر کنه می بینی چقدر تنوع وجود داره ؟
با این دید به اطرافت نگاه کن


یک نگاه دوباره  . از اول نگاه کن . به هر کسی می تونی حق بدی که اون جوری که هست باشه چون غیر اون بلد نیست
غیر اون یاد نگرفته


وقتی از این دید نگاه کنیدوتا نتیجه می گیری :
1-  بقیه هر جوری می تونن باشند و هر جوری که بخوان فکر کنند پس مختارند که ازاد باشن تو نباید تغییرشون بدی


2- می فهمی خودت مختاری
هر باوری و هر فکری رو انتخاب کنی چون در جایی که همه مثل هم می اندیشنددر واقع کسی نمی اندیشد.

 

دقت کردی توی خانواده ها
هر جوری مادر بزرگها فکر می کنند به طور صد در صد غیر ارادی همه هم همین جوری رفتار می کنند .


دقت کن
به خانواده پدرت و خانواده مادرت!
اگر مادر بزرگت زن مهربونی بوده همه مهربونی بلدند . همه روابط سالمی با هم دارن و گرنه نه که ...

 

تو مختاری . در مورد همه چیز . در مورد زندگی . افکارت . انتخاب همنشین هات . تو هزار راه نرفته داری ..... هر وقت کسل شدی به کلمه آفاق فکر کن و بدون که تو صد در صد مختاری . تفاوت خودت را با دیگران باور کن .

 

لا اکراه فی الدین . قد تبین رشد من الغی

 

انسان هایی با مغزهای کوچک و قلب های بزرگ خوشبخت ترند از انسان هایی با مغزهای بزرگ و قلب های کوچیک .

 

زندگی به من یاد داد که چه جوری فکر کنم ولی فکر کردن به من یاد نداد که چه جوری زندگی کنم.....

 

 

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه 12 مهر1388 ساعت 2:23 PM
 
 
 

من به هیچ وجه خدا را لمس نکرده ام ،
خدایی که لمس کردنی باشد که دیگر خدا نیست.
اگر هر دعایی را هم اجابت کند ،همین طور.
همانجا بود که برای اولین بار حدس زدم که ،عظمت دعا
بیش از هر چیز در این امر نهفته است که پاسخی به آن داده نمی شود و
زشتی سوداگری را به این مبادله راهی نیست.
این را هم دریافتم که آموختن دعا آموختن سکوت است
و عشق فقط از جایی شروع می شود
که دیگر هیچ انتظاری برای گرفتن هیچ چیز وجود نداشته باشد.
عشق تمرین نیایش است و
نیایش تمرین سکوت...
 
 
نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه 6 مهر1388 ساعت 7:46 PM
- اي نازنين كودك ِ دلبند
بازگو كه از كجا آمده اي؟
 
 
 
من از پهنه ي بيكران ِ ?هرجا?
به ?اينجا? آمده ام
- اين چشم ها را به رنگ ِ آبي
از كجا بدست آورده اي؟
در راه كه مي آمدم
آنها را از آسمان وام گرفتم
- و فروغ ِ چشمانت را،
اين برق و چرخش از كجاست؟
اين برق، نيزه ي ستارگان است
كه در ديده ام مانده است
- آن دانه هاي كوچك ِ اشك را
از كدام جعبه ي جواهر ربوده اي؟
چون بدين جاي رسيدم
آنها را در تالار ِ انتظار يافتم
- و آن پيشاني ات را بگو
كه چگونه چون ايوان ِ آسمان، بلند و تابناك شد؟
در راه كه مي گذشتم
دستي مهربان آن را نوازش كرد
 
 
 
 
- گونه هايت به كدامين موهبت
چون گلهاي سپيد و سرخ شد؟
چشمم در راه به چنان زيبايي ِ شوق انگيزي افتاد
كه از هر چه آدميان دانند و انديشند، خوشتر است.
- آن لبخند ِ سه گوش ِ سعادت بخش از كجاست؟
از آنجا كه سه فرشته با هم مرا بوسيدند.
- و اين گوش هاي صدف شكل ِ مرواريدگون،
چگونه پديدار شد؟
خداوند سخن مي گفت
و اين هر دو سر برآوردند تا بشنوند
 
 
 
 
- و آن دستهاي سپيد
چگونه پديد آمد؟
اين دست ها بندي هستند
كه عشق بر خود نهاد
- آن پاهاي كوچك ِ دردانه را
از كجا برگرفتي؟
از همان گنجينه
كه بال هاي كروبيان در آنجا بود
- و چگونه اي همه چيزها در هم پيوست
و تو را پديد آورد؟
خداوند به من انديشيد
و من از ميانه سر برآوردم
- اما چگونه شد اي نازنين
كه تو پيش ِ ما آمدي؟
خداوند به شما انديشيد
و من اكنون در آغوش ِ شما هستم.


 
ترجمه: دكتر حسين الهي قمشه اي
منبع: كتاب كيميا 3
 
 
نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه 23 مرداد1388 ساعت 3:11 PM

 

نه مرادم ، نه مریدم ، نه پیامم ، نه كلامم ،نه سلامم ، نه علیكم ، نه سپیدم ، نه سیاهم ، نه چنانم كه تو گوئی ، نه چنینم كه تو خوانی ، نه آنگونه كه گفتند و شنیدی ، نه سمائم ، نه به زنجیركسی بسته و بردۀ دینم ، نه سرابم ، نه برای دل تنهائی تو جام شرابم ، نه گرفتار و اسیرم نه حقیرم ، نه فرستادۀ پیرم ، نه بهر خانقه و مسجد ومیخانه فقیرم ، نه جهنم ، نه بهشتم ، چنین است سرشتم ، این سخن را من ازامروز نه گفتم ، نه نوشتم ، بلكه از صبح ازل با قلم نور نوشتم .

حقیقت نه برنگ است و نه بو ، نه به های است ونه هو ، نه به این است و نه او ، نه بجام است و سبو ، گر به این نقطه رسیدی بتو سربسته و در پرده بگویم ، تا كسی نشنود این راز گهر بار جهان را .

آنچه گفتند و سرودند تو آنی ، خود تو جان جهانی ، گر نهانی و عیانی ، تو همانی كه همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی ،تو ندانی كه خود آن نقطه عشقی ، تو اسرار نهانی ، همه جا تو ، نه یك جای ،نه یك پای ، همه ای ، با همه ای ، همهمه ای ، تو سكوتی ، تو خود باغ بهشتی، تو بخود آمده از فلسفه چون و چرایی ، بتو سوگند كه این راز شنیدی ونترسیدی و بیدار شدی ، در همه افلاك بزرگی ، نه كه جزئی ، نه چون آب دراندام سبوئی ، خود اوئی ، بخود آی ، تا بدر خانه متروكه هر كس ننشینی وبجز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی و گل وصل بچینی .به خود آی

 

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه 10 تیر1388 ساعت 11:43 AM

سحرگاهی شدم سوی خرابات

که رندان را کنم دعوت به طامات عصا اندر کف و سجاده بر دوش

که هستم زاهدی صاحب کرامات خراباتی مرا گفتا : که ای شیخ

بیاور تا چه داری از مهمات؟بدو گفتم که : کارم توبه تست

و گر توبه کنی یابی مکافات مرا گفتا : برو ای زاهد خشک

که تر گردی ز دردی خرابات اگر یک قطره دردی بر تو ریزند

ز مسجد باز مانی وز مناجات برو مفروش زهد و خود نمایی

که نه زرقت خرند اینجا، نه طاعات کسی را کی فتد بر روی، این رنگ

که در کعبه کند بت را مراعات؟بگفت این و یکی دردی به من داد

خرف شد عقلم و رست از خرافات بر آمد  آفتابی  از  درونم

درون من برون شد از سماوات چو من فانی شدم زان جام کهنه

مرا افتاد با جانان ملاقات چو از فرعون هستی باز رستم

چو موسی میشدم هر دم به میقات چو خود را یافتم بالای کونین

بدیدم خویشتن را آن مقامات بدو گفتم که : ای داننده راز،

بگو تا کی رسم در قرب آن ذات؟مرا گفتا که : ای مغرور غافل

کسی هرگز رسد؟ هیهات! هیهات!بسی بازی ببینی از پس و پیش

ولی آخر فرو مانی بشهمات در آن موضع که تابد نور خورشید

نه موجود و نه معدوم و نه ذرات همه ذرات عالم مست عشقند

فرو مانده میان نفی و اثبات چه میگویی،  تو ای عطار، آخر؟

که داند این رموز و این اشارات؟

 

سلام مدت نبودها را عفو نمایید .....

یا علی ...

نوشته شده توسط پاییز نیزار | لینک ثابت | موضوع: